پرتو ولايت - معرفت، محمد هادى - الصفحة ٢١٤ - زندگىنامه سمرة بن جندب
سمره گفت: «نه، اين درخت ملك من است و من در ملك خودم از كسى اجازه نمىگيرم».
هرچه انصارى خواهش كرد، سمره نپذيرفت و سخنان انصارى هيچ فايدهاى نداشت.
انصارى نزد پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله رفت و از سمره شكايت كرد. پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله سمره را فراخواند و به او فرمود: «هرگاه خواستى وارد خانه انصارى بشوى، از او اجازه بگير».
سمره گفت: «اجازه نمىگيرم، زيرا ملك من است».
پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله هنگامى كه سرسختى او را ديد، به او پيشنهاد داد كه درخت را به انصارى بفروشد. سمره گفت: «من در فروختن ملكم آزادم و نمىفروشم».
پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله گفت: «اگر اين درخت را به انصارى واگذار كنى، من ضمانت مىكنم كه ده درخت در بهشت به تو بدهم».
سمره گفت: «من نيازى به درختان بهشتى ندارم».
در اين هنگام پيامبر صلّى اللّه عليه و آله ناراحت شد و به انصارى دستور داد: «درختش را از ريشه بكن و به صورتش پرتاب كن». سپس حضرت به سمرة بن جندب- كه اسمش را صحابى گذاشتهاند- گفت: «تو انسانى هستى كه درصدد زيان رساندن به مسلمانان هستى».
سمره پس از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به دامن معاويه رفت و به دستور معاويه جنايتهاى بزرگى انجام داد. سمره از جانب معاويه والى بصره شد و به مدت هجده ماه در اين سمت باقى ماند و در اين مدت هشت هزار نفر را كشت. تاريخ نوشته است: «روزى يكى از مسلمانان با ايمان بصره نزد سمره آمد و حقوق شرعىاش را به او داد،