در مكتب اهل بيت - معاونت امور فرهنگى مجمع جهاني اهل بيت - الصفحة ٣٦ - اجتهاد بعضى از صحابه
«ابوبكر پيش رسول خدا (عليهما السلام) آمد و گفت: اى پيامبر خدا! من از فلان وادى رد مىشدم، در آن جا مردى خاشع و خوش صورت را ديدم كه نماز مىخواند. پيامبر (عليهما السلام) فرمود: برو و او را به قتل برسان.
ابوبكر به آن منطقه رفت، امّا وقتى كه مرد را در اين هيئت مشاهده كرد، دلش نيامد كه او را بكشد، از اين رو، پيش رسول خدا (عليهما السلام) بازگشت!
پس از آن، پيامبر (عليهما السلام) به عمر فرمود: برو و او را به قتل برسان. عمر رفت و وقتى كه مرد را در آن حالت ديد، دلش نيامد كه وى را به قتل برساند! او بازگشت و گفت: اى رسول خدا! من اين مرد را ديدم كه با خشوع نماز مىخواند، براى همين دوست نداشتم كه او را به قتل برسانم.
پيامبر (عليهما السلام) فرمود: اى على! برو و اين فرد را به قتل برسان. على (ع) به دنبال انجام دستور رسول خدا (عليهما السلام) رفت، امّا آن مرد را نيافت. او بازگشت و به رسول خدا (عليهما السلام) اطّلاع داد كه آن مرد رفته بود و او را نديدم. پيامبر (عليهما السلام) فرمود: اين مرد و پيروانش قرآن مىخوانند، امّا از حلقومشان بالاتر نمىرود. آنان چنان كه تير از چلّه كمان خارج مىشود، از دين خارج مىشوند و به دين باز