گوناگون (قصههاى كوتاه و آموزنده) - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ٢٤ - ٧ - ٥ - روحيه آقاى حكيم(قدس سره)
و آمد زيادى داشتم و در خلوت و جلوت از صحبتهاى ايشان بهره برده ام كه در اينجا به دو سه قصه از ايشان- با كمال اختصار- اشاره مى كنيم:
١- يك شب پس از خلوت شدن مجلس از مراجعين به من فرمود من از كسى اجازه اجتهاد و غيره نگرفته ام تنها براى اجازه نقل حديث از آقاى نائينى مرحوم شفاها اجازه نقل حديث كردم كه ايشان روى به قبله فرموده و گفتند: اخبرتك ... بتو اجازه نقل حديث ... را دادم. گفتم: چرا اجازه كتبى نگرفتيد. فرمود: براى اينكه ميدانستم در نوشتار خود از من تعريف و توصيف خواهد كرد كه من آن را دوست نمى داشتم.
|
بزرگان نكردند در خود نگاه |
خدابينى از خويشتن بين مخواه |
|
امروز جمعى از اهل علم متوسط و حتى بعضى از طبقه بالا بسيار مقيد به القاب و تشريرفات اند و گاهى انسان به طلاب متوسط بر ميخورد كه مردم را به زور وادار مى كنند آنان را آيت الله بگويند، معنويت و تكامل نفسى جاى خود را به خود بينى و بزرگ بينى بسيار مبتذل داده است. فعلا به جمعى از معممين اگر ريش سياه داشته باشند بايد گفت: حجت الاسلام و اگر ريش سفيد داشته باشند خواهان لق آيت الله هستند. چه سرمايه علمى داشته باشند و چه نه، بسيارى از اهل علم نيازمند يك انقلاب درونى و اخلاقى هستند كه به صورت مقدمه، حتما بايد روش تعليم و تربيت حوزه اساسى تغيير بخورد و به اميد آن روز.
٢- يكى از معممين بى سواد به شهادت چند نفر حضرت آقاى حكيم