گوناگون (قصههاى كوتاه و آموزنده) - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ١٥٠ - ٥٧ - عمل نه قول
٥٧- عمل نه قول
در ايام كودكى در مكتبى قران مى خواندم. روزى مردمى غزنويى را ديدم كه به يك كودك غزنوى هم درس من سلام كرد و بعد از كمى احوال پرسى با او عقب كار خود رفت.
من كه براى اولين بار مى ديدم يك مرد بزرگ به يك كودك سلام مى كند شديدا تعجب كردم و تواضع و اخلاق در نظرم مجسم شد.
امروز من در حدود ٦٣ سال عمر دارم و شايد از آن حادثه ٥٥ سال بگذرد ولى هنوز آن حادثه در ذهنم نقش بسته و فراموش نشده است.
من تا كنون صدها سخنرانى كرده ام و بيشتر از ٧٠ جزء كتاب تأليف كرده ام و مقالات زيادى در جرايد حركت اسلامى و غير آن نوشته ام، و مجالس تدريس زيادى داشته ام، ولى اگر خاموش مى ماندم و قلم را به حركت نمى آوردم و در عوض ده و يا بيست برابر عمل فعلى خود به عمل بيشتر مقيد مى بودم آيا تأثير آن براى من و ديگران بيشتر نبود؟[١]
[١] - مردم قندهار روى عللى به اهل علم مذهبى خود كم اعتماد شده بودند و من قصد تعمير حسينيه و مدرسه و مسجد را داشتم. به دو سه نفر مؤمن پول دار گفتم: من در ابتدا از كسى چيزى طلب نمى كنم شما كمك كنيد كه من آغاز به كار كنم وقتى مردم پيشرفت تدريجى ساختمان را هر روز جمعه كه براى استماع موعظه مى آيند، ببينند خود به خود كمك مى كنند و چنين شد و حتى يك روز كار بنّايى به خاطر نبودن پول معطل نشد و سپس چندين مسجد ديگر تعمير شد. و بعدها هرچه از مردم مى خواستم مى دادند. و حتى سؤال هم نمى كردند كه براى چه اين همه پول كلان را مى خواهم. به يادم است روزى جمعى از برادران اهل سنت از ارغنداب به مدرسه آمدند و از من خواستند كه براى اعمار و تأسيس يك مسجد به محل ايشان در اغنداب بروم. گفتم من چه نقشى براى شما ايفاء مى توانم؟ گفتند: اگر تو بيايى مردم آنجا هرچند سنى هستند ولى به تو اعتماد دارند و براى مسجد بهتر پول مى دهند!