گوناگون (قصههاى كوتاه و آموزنده) - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ٨٨ - ٢٧ - ٢٨ - دو خانم آلمانى
أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ»
٢٧- ٢٨- دو خانم آلمانى
در دوران جهاد مدتى در مدرسه علميه (جامعه اهل البيت) اسلام آباد بودم، من نمى خواستم در هتل بروم و پول كمى داشتم به نظرم بهتر بود به مجاهدين بدهم تا به صاحب هوتل، بودن در مدرسه گذشته از اينكه بى مصرف بود و گاهى از غذاى پخته مدرسه براى طلاب استفاده مى كردم، و گاهى همين طلاب، با محبت لباسهاى مرا مى شستند و كارهاى متفرقه مرا انجام مى دادند. ساعات فراغت مرا از امور جهادى و مراجعه مجاهدين نيز پر مى كرد، مثلا به طلاب درس مى دادم، از كتابخانه مدرسه استفاده مى كردم و كتابهاى مورد نظر را مطالعه ميكردم مجلات را مى خواندم و يادداشتهايى را بر مى داشتم، متولى مدرسه آقاى شيخ محسن على نجفى زيد توفيقه مرد با اخلاق و داراى نجابت خاص به خود بود. من خاطرات شيرينى از اين مدرسه و متولى و طلاب آن دارم.
١- روزى يك مرد كابلى با دو زن و دو سه مرد در آن مدرسه نزد من آمدند و گفتند كه اين زن آلمانى مسيحى مى باشد و با شما صحبت دارد. زن مذكور خواهان معلومات درباره دين مقدس اسلام بود، من مقدارى درباره عقايد و اصول و فروع دين با او صحبت كردم، خانم كه از روح با صفائى برخوردار بود نور اسلام در دلش تابيدن گرفت صحبت ما ادامه يافت تا وقتى