گوناگون (قصههاى كوتاه و آموزنده) - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ٥٢ - ١٧ - باز هم اتفاق عجيبى
آقاى صادقى افزود: فردا شخص مذكور با حالت عصبانى به منزل ما آمد كه آقا چه كار كردى مرا بدبخت كردى من از شما خواستم مشكل جلو مرا برطرف كنى كه نكردى و از عقب مشكل ديگرى برايم بوجود آوردى، تعويذ شما تأثير بدى داشت و مرا مبتلا به اسهال كرد! تو نميدانى كه من ديشب چه حالى داشتم ...
شيخ موصوف گفت: ديدم كه به عجيب مصيبتى گرفتار شده ام و اين اتفاق عجيب كار مرا خراب كرد كه ناگهان به فكرم راه فرارى رسيد و به او گفتم: تعويذ را به كدام حصه از بدنت بسته بودى؟ گفت: به پشت سرم به شانه، گفتم: كار را خودت خراب كرده اى و از من شكايت ميكنى، علت اسهال تو همين است كه تعويذ را پشت سر بسته بودى، و اگر به سينه ميبستى راه جلو باز ميشد!! و بدين ترتيب او را به آرامى از خانه ام بيرون كردم.
آقاى صادقى اضافه كرد: بعدها پدر داماد مرا ديد و گفت: از بستن تعويذ نه تنها پسرم به اسهال گرفتار شد كه عروس نيز به آن مبتلا گشت!!
ايشان قصه ديگرى هم دارند كه بخواندنش مى ارزد:
روزى در يك باغ رفته بوديم كه مردى آبى را آورد كه براى گاو او دعا بخوانم كه من آن را به ايشان موكول كردم و ايشان هم به ناچار بر آب دعايى خواندند كه گاو شير زيادى بدهد، مرتبه ديگرى كه به باغ رفتيم صاحب گاو به اطلاع شيخ رسانيد كه گاو او پس از نوشيدن آب مرد!! البته اسهال آن دو تن و مردن اين حيوان روى علت خاص به خود آن دو پديده بود، ولى اتفاق عجيب به ضرر شيخ كم شانس ما انجاميد.
١٧- باز هم اتفاق عجيبى