گوناگون (قصههاى كوتاه و آموزنده) - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ١١٠ - ٤٠ - درد دل مردم
زندان ماند و يك پسر كه ندانستم چند سالش بود. آرى آنان حكومت اسلامى را به اين وسايل بر قرار مى ساختند. ولى شعور نداشتند كه
«الملك يبقى مع الكفر و لا يبقى مع الظلم.»
٤٠- درد دل مردم
به من گفتند حالا كه در قلعه فتح الله هستيد به خانه هاى موشك خورده، برويد كه نوعى تسليت است در يك خانه مرد كه جوانش را از دست داده بود رفتم او به من گفت: ما كه با مجاهدين دشمنى نداشتيم پول هم به آنان ميداديم و حتى با ترس از رژيم كمونيستى جوانان خود را به هميارى آنان مى فرستاديم ما چه گناهى داشتيم كه در جنگ بر سر قدرت بين خود ما را نشانه مى گيرند.
من جوابى براى اعتراض اين مرد نداشتم و ساكت ماندم. آخر چگونهبه اين مرد حالى مى كردم كه جنگ پليد از قديم عادت دارد كه شرف و اخلاق دين را تباه مى سازد و جنگجويان را بدتر از حيوان، درنده، بدخو مى سازد. من چگونه به او ميگفتم كه يك رهبر حيوان صفت به مزدوران نظامى خود گفته بوده پول چرس (حشيش) شما را ميدهم و هركارى مى خواهيد بكنيد ولى از سنگرها فرار نكنيد.
از آن خانه به خانه ديگرى رفتم و پدر ديگرى را به پسر موشك خورده اش تسليت دادم و فكر كردم كمى او را آرام كرده ام كه آن مرد با خون