گوناگون (قصههاى كوتاه و آموزنده) - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ١١٦ - ٤٤ - تأثير بى غيرتى غرب
يك جوان ديگر و دختر او در انتظار آمدن او هستند.
قاضى به آن مرد ميگويد: اين دختر، دختر شما است. او جواب مثبت ميدهد، قاضى مى گويد: دختر شما با اين پسر آمريكائى توافق كرده اند كه زن و شوهر باشند، لذا مناسب ديدم موضوع را به اطلاع شما برسانم. آن مرد ميگويد: كه من اولا مسلمانم و ثانيا افغانى، من دخترم را به يك مسلمان افغانى عقد مى كنم. پيش از آنكه قاضى حرفى بزند، دخترش به پدر مى گويد: شما اگر مسلمان و افغانى بوديد به آمريكا براى چه آمده ايد و به اين شهر كفر چه علاقه اى داشتيد؟ من اين پسر را به شوهرى خود انتخاب كرده ام و از او جدا نمى شوم! قاضى اضافه كرد: دختر شما به سن قانونى خود (١٨ سالگى) رسيده و اجازه شما شرط صحت ازدواج او نيست. من فقط از نظر اخلاقى شما را در جريان گذاشتم، نه اينكه اذن شما را بخواهم. بعد دختر با رفيق آمريكائى خود دست به دست هم از اتاق قاضى بيرون رفتند و پدر بدبخت كه به دست خود دخترش را به كفر و فحشاء نزديك كرده بود تنها ماند.
وقتى اين مردك داستان را براى برادرش در اسلام آباد پاكستان كه او هم منتظر رفتن به غرب بود نوشت، او از رفتن به آمريكا منصرف شد.
٤٤- تأثير بى غيرتى غرب
نمى دانم در آلمان بود يا اسلام آباد كه مردى برايم از يك نجار ايرانى كه مقيم آمريكا بوده نقل كرد كه روزى يك ايرانى آمد و مرا براى كارهاى نجارى