گوناگون (قصههاى كوتاه و آموزنده) - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ٧٩ - ٢٢ - همت عالى يك هزاره كارگر
نده كه مبادا در خرج روزانه زياده روى كند، آن پول كه همه يا قسمتى از سرمايه پدرم بود در آن موقع معتنى به و مبلغ زيادى بود. به من كه تازه بالغ شده بودم از اعتماد پدر مرحوم بخود خورسند شدم. پس از دو سه روز تصميم گرفتم پولها را در تكه اى بپيچم و در بين خاكهايى كه در حصه اى از منزل ما بود بگذارم كه فكر كسى به آن نمى رسد و همين كار را عملى كردم.
من در آن موقع كه تازه بالغ شده بودم. بر اساس شغل پدرم در اتاق تجارت قندهار كارمند بودم. يك روز عصر كه از كار برگشتم با تعجب ديدم آن كارگر ارزگانى بيلى بدست دارد و خاكهاى منزل ما را به محل ديگرى مى اندازد. با وحشت به مادرم گفتم: اين مرد اينجا چه ميكند و كى او را براى اين كار آورده است؟ مادرم فرمود: همين كه ظهر از منزل بيرون شدى پدرت از سفر آمد و اين مرد را آورد كه خاكها را بردارد.
من با سرعت و دلهره زياد رفتم و محلى كه پولها را دفن كرده بودن مورد جستجو قرار دادم. آن گارگر كه با خون سردى به من نگاه مى كرد پرسيد: چه مى خواهى ميرزا؟ گفتم: چيزى را همين جا گذاشته بودم. گفت: پولها را ميخواهى؟ گفتم: بلى گفت: من آنرا كه بر سر بيلم بيرون شده بود و فهميدم كه تو آنها را مخفى كرده اى، اينجا گذاشتم. به آن محلى كه او اشاره كرد، رفتم پولها را برداشتم و ديدم چيزى از آن كم نشده است.
وقتى از وجود پولها راحت شدم، به فكرم رسيد كه اين مرد مى توانست