گوناگون (قصههاى كوتاه و آموزنده) - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ١٢ - بزرگوارى حضرت امير(ع)
فصل اول: درباره علماى ربّانى
بزرگوارى حضرت امير (ع)
در مدرسه سيدكاظم يزدى (ره) در نجف اشرف كه چند سالى در ايام تحصيل در آنجا سكونت داشتم، شيخ دانشمند و بزرگوارى از آل راضى در طبقه دوم آن مدرسه نيز اتاقى داشت كه روزها آنجا ميآمد و درس خارج ميگفت، من به ايشان انسى داشتم و گهگاهى در اوقات تعطيلى از ايشان خبرى ميگرفتم و صحبت ميكرديم. روزى ايشان اين قصه را بيان كرد كه:
شيخ مرتضى انصارى اعلى الله مقامه همسايه بدى داشت كه از اذيت او در امان نبود، اتفاقا آن مرد مريض شد و عمرش به پايان رسيد، شيخ مرحوم كه على القاعده ميدانست براى اقامه نماز جنازه از وى دعوت خواهند كرد، براى فرار از آن به اهل خانه گفت من مى روم ميخوابم اگر آمدند كه براى نماز خواندن بر او بروم بگوييد: او خواب است، ما اجازه نداريم وى را بيدار كنيم، سپس ايشان به خواب رفتند، و اتفاقا بعضى از بازماندگان ميت به در