گوناگون (قصههاى كوتاه و آموزنده) - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ٤٥ - ١١ - ايصال طلاها به مالك آنها
كمونيستها عليه دين اسلام مصائب گوناگونى بر من كه مسؤليت يك حزب را بر عهده داشتم- تا اكنون نيز با عملكرد كمتر عهده دار آن مى باشم- وارد آمد كه لطمه شديدى به حافظه من وارد آورد كه ضعف حافظه ام فعلا داستانهاى خنده دار و تعجب آورى دارد.
آن حافظه قوى چهره على (ع) را در عبادت و شجاعت در ذهنم مطابق محتويات ان كتاب ترسيم نمود و من تا سالها مطالب آن كتاب را براى دوستان بيان مى كردم.
شيخ مرحوم به واسطه قتل برادرش آن قدر متأثر شد كه اعصابش تا حدودى خرد گرديد و بعد از آن دچار مشكلاتى شد تا پس از مدتى جمعى از مؤمنين هرات او را به هرات بردند و كمى حالش بهتر شد. من در دوران تحصيل كه گاهى از عراق به قندهار مى رفتم در هرات و در مشهد با او صحبت مى كردم و او را دوست داشتم.
يك موقع از او پرسيدم چرا بر سر منبر اشعار مولانا روم را مى خوانديد[١] كه وحدت وجود را بيان ميكرد و سبب انحراف عقايد مردم مى شد، او گفت: من شوق به شعر داشتم و ميخواندم و مقصود معانى آن نبود.
به هرحال يك موقع او در هرات يا مشهد اين قصه عجيب و اتفاق
[١] - مقصودم اين اشعار بود:
|
هر لحظه به شكلى بت عيار برآمد |
دل برد و نهان شد |
|
|
هردم به لباس ديگرى يار برآمد |
گاه پير و جوان شد |
|
|
تا عاقبت آن شكل عرب وار برآمد |
داراى جهان شد |
|