گوناگون (قصههاى كوتاه و آموزنده) - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ٥٤ - ١٧ - باز هم اتفاق عجيبى
از قضا وقتى فورمه مرا به استخبارات برده بود مسئول آن با برنده فورمه، آشنائى قبلى داشته و خيال كرده كه خود همين آقا مكه مى رود. براى اينكه مسؤل تازه بدوران رسيده قدرت خود را به او نشان دهد بدون اينكه به عكس من كه در فورمه نصب شده بود نظرى بيندازد، آن را امضاء مى كند و با او ميدهد كه برو كارت تمام شد! و بدين ترتيب بر خلاف انتظار گذرنامه بدستم رسيد و مسئله ويزه سعودى و تشريفات رسمى آن توسط ديگران در كابل حل شد. به دو سه نفرى كه با من همراه مى شدند گفتم: زودتر بليط ها را ببريد كه براى فردا راه بيفتيم وگرنه من با شما نخواهم بود، اصل مطلب اين بود كه يك دوست پشتو زبانم به من گزارش داده بود. روز يكشنبه دو حادثه بوقوع مى پيوندد، يكى قيام مردم قندهار، دوم گرفتارى شما توسط كمونيستها، باز من اشتباه دوم را مرتكب شدم و فرار نكردم، حداقل از خانه خود به خانه يكى از دوستان و خويشاوندان نقل مكان نكردم و فرار را مخالف مقام علمى خود ميدانستم!
همراهان عوام و كم عقل من بدون اينكه موقعيت مرا درك كنند با خود توافق كرده بودند كه روز حركت را به خاطر كارهاى جزئى شخصى خود به تأخير بيندازند و نبايد من از آنها زودتر بروم كه اعمال حج آنان غلط نشود!!
بالاخره صبح يكشنبه رسيد وضع بازار شاه غير عادى شده بود. پليس با سربازان مراقب اوضاع بودند در اطراف قندهار اغتشاش مختصرى عليه دولت كمونيزم تره كى صورت گرفت، يكى از همراهان گفت: روز حركت ما دو روز بعد مشخص شده، من گفتم: اشتباه كرديد مرا امروز خواهند برد و بدين ترتيب تسليم حادثه مترقبه شدم. ولى ناراحت نبودم، آن مرد مؤمن