گوناگون (قصههاى كوتاه و آموزنده) - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ٨٢ - ٢٣ - امانت گادى وان(كالسكه چى)
بستر خواب كه در آن زمان براى مسافر لازم بود از منزل موقت خود در قندهار به مقصد گاراج، سوار گادى شدم و تمام فكرم متوجه پولها بود كه پول بسيار زيادى بود، به گاراج دروازه هرات كه محل رفتن موترها (ماشينها) به هرات بود رسيدم، مشغول جابجائى لباس خواب و صندق خود در سر ماشين شدم و بالاخره به صندلى خود نشستم و ماشين سرويس به طرف هرات حركت كرد، هنوز از شهر قندهار بيرون نيامده بوديم. يعنى به سرپوزه نرسيده بوديم كه متوجه شدم پولها در گادى جامانده! يكمرتبه حالم خراب شد و بى اختيار جيغى از سرم بيرون شد كه اى موتروان (راننده) صبركن، از صداى من مسافران وحشت كردند و راننده هم توقف كرد، من بدون اينكه چيزى به او بگويم از ماشين پياده شدم و رو به شهر شروع به دويدن كردم و خدا خدا مى كردم كه گارى اى بيايد تا سوار آن شده هرچه زودتر به تفتيش آن گادى (كالسكه و درشكه) اى بپردازم كه پولهايم را در آن گذاشته ام و در همين اثنا ديدم كه گادى اى از طرف مقابلم خالى ميآيد، بسيار خوشحال شدم. وقتى نزديك شد دست دادم كه بايستد، كه ايستاد و من سوار آن شدم و به او گفتم: طرف مركز شهر (دروازه هرات محل گاراج) برگردد ولى او در برگشتن متردّد بود. گفتم: زود برگرد و اصرار كردم ولى او لبخندى زد و گفت: چه ميخواهى كه به شهر بر ميگردى چرا ناراحتى. مجمل قضيه را به او گفتم و اصرار كردم كه زود برگردد و وقت را تلف نكند.