گوناگون (قصههاى كوتاه و آموزنده) - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ١٠٨ - ٣٨ - اين دختر يتيم چه ميگفت؟
منزل مى آمدند.
نظرم به يك دختر كوچك كه احتمالا هشت ساله بوده باشد افتاد كه موهاى سرش كمى پيدا بود و به زبان نرم او را نصيحت كردم كه ما شاء الله بزرگ شده اى موهاى خود را بپوشان، او وحشت زده به سوى من نگاه مى كرد، يكى از نگهبانان منزل به من گفت شما اول حال او را بپرسيد بعد او را نهى از منكر نمائيد!
او را در آفتاب مطبوع پهلوى خود نشاندم كه سرنوشت خود را بيان كند، ديدم دختر هشيار و زرنگى است گفت فاميل ما در كارته نو يا كارته مأمورين (ترديد از من است) اقامت داشت كه بالاخره به غوربند منطقه آبائى خود رفتيم. پس از مدتى دوباره به كابل آمديم و در كارته پروان منزلى را پيدا كرديم، دو سه روز قبل از منزل براى بازى به كوچه آمدم كه در همين اثنا موشكى (از غرب شهر يا چهار آسياب) به منزل ما صابت كرد، وقتى برگشتم ديدم پدر و مادر و برادر و خواهرم همه كشته شده اند، يك يا دو شب (فعلا يا دمن رفته كه يك شب گفت يا دو شب) در كارته پروان سرگردان بودم، امروز از يك تاكسيران خواستم مرا به قلعه فتح الله بياورد كه شنيده بودم عمويى دارم كه اينجا رانندگى مى كند و اسم صمد (عبد الصمد) است. تاكسيران مرا به اينجا پياده كرد، گفتم اسم پدرت چه بود گفت سيد كاظم.
من بى اختيار بر بدختى او و مردم بدبخت كابل گريه كردم، يكى گفت