گوناگون (قصههاى كوتاه و آموزنده) - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ١٠٥ - ٣٧ - مقاومت در جهاد
جسد مرده را كشيد، شب از راديو شنيديم كه رژيم از او تعريف و تمجيد مى كند و در مسجد شاه دو شمشيره برايش مجلس ترحيم! گذارده و از كمونيستان مشهور بوده است.
خواننده عزيز! شما از مطالعهى اين چهار قصه چه حالى پيدا كرده ايد؟
شايد ايمان شما خيلى قوى بوده و قصه ها براى شما معمولى باشد، ولى من مكررا گريه كرده ام، گريه من از خجالت و شرمسارى بوده كه ما چرا چنين گذشتى در راه حق نداشته ايم؟ و اگر روزى در معرض امتحان قرار گيريم مى توانيم از خود و اولاد خود و از مال خود بگذريم؟ اگر فعلا بگوييم نه، كه خاك بر سر ما و عنوان ما و تحصيل ما و اگر بگوييم بلى، آيا ادعاى بزرگى نكرده ايم كه احتمال عدم مطابقت آن با واقع مى رود؟ خدايا ايمان ما را قوى بگردان، روح ما را به نور خود روشن و همه هستى ما را در راه رضاى خود قرار بده،
«اللهم منك و بك و اليك و لك يا حنّان و يا منان يا دائم الفضل و الاحسان»
٣٧- مقاومت در جهاد
يك سيد اهل علم كه از اوائل رزمندگان ما از حوزه علميه قم به كابل رفت و در آنجا فعاليت مى كرد تا گرفتار شد، ولى از چنگ مرگ فرار كرد، قصه كرد كه يك موقع با افراد خود در محاصره كمونيستان در آمديم، چيزى براى خوردن نداشتيم كه يا بايد از گرسنگى تلف مى شديم و يا بروسها تسليم شويم، براى ما تسليمى بروسها قابل تصور نبود و اختيار مرگ از گرسنگى نيز