گوناگون (قصههاى كوتاه و آموزنده) - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ١٠١ - ٣٥ - ٣٢ - فداكارى و اخلاص زنان افغانى
مسيحيت خالى و به جاهليت ماركسيزم خون آشام سر تسليم فرود آورده بودند به چشم مى خورد. همراهان شوروى من به خاطر خوشى من گفتند: شما در كدام حصه اين قصر مسجدى مى سازيد، گفتم: اگر بگذاريد در آن حصه كه زمين هموار دارد و از فردا كار را شروع مى كنيم يكى جواب داد، ان شاء الله روزى ميرسد كه توسط شما (و يا ديگران) در اين جا مسجدى ساخته خواهد شد، ساعتى آنجا بوديم و ايرانيها با خود كمره[١] تلويزيونى آورده بودند و عكاسى كردند و بعد برگشتيم، «وكلمه الله هى العليا»
٣٥- ٣٢- فداكارى و اخلاص زنان افغانى
نمى دانم كى نقل كرد كه مردى پس از مدتى اقامت در جبهه (در دوران جهاد كشور ما) به خانه رفت و حال زن و فرزندانش را خراب ديد زن گفت سه روز است ما نان نخورده ايم و از علف تغذيه مى كنيم. مرد مجاهد ناراحت شد و از خارج منزل به پولى كه در جيب داشت يك سير (چيزى در حدود هشت كيلو) گندم خريد و به خانه آورد كه به آسياب دستى آرد كنند و بخورند.
وقتى زن شجاع او چشمش به گندم افتاد برخلاف انتظار شوهر، نه تنها خوشحال نشد كه برآشفت و بر شوهر اعتراض كرد كه چرا گندم خريدى؟ شوهر گفت مگر تو نگفتى سه روز است از گرسنگى و تنگ دستى علف خورده ايد؟ زن گفت بلى، ولى من نگفتم گند بخر! ما باز هم علف
[١] - دوربين