گوناگون (قصههاى كوتاه و آموزنده) - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ٤٦ - ١١ - ايصال طلاها به مالك آنها
غريب را بيان داشت:
من در كودكى روزى براى غسل به كهريزهاى بيرون دروازه هرات رفتم كه ناگاه ديدم چند سكه طلاى بخارائى افتاده است، پس از غسل لباسهايم را پوشيدم و آن سكه ها را برداشته داخل بازار هرات شدم و به عادت كودكان به دكانها و دكاندارها نگاه ميكردم و راه مى رفتم، همين گونه مى رفتم تا نظرم به دكاندار پشتو زبانى افتاد كه ديدم بسيار مغموم و محزون نشسته است نزد او رفتم و سلام كردم و به لغت پشتو گفتم: عمو چرا ناراحتى؟ دكان دار از اين فضولى من تعجب كرد و ناراحت شد و به تندى گفت: برو گمشو- زه ورك چه- به تو چه مربوط؟! من مقاومت كردم، گفتم: نه، بايد به من بگوئى چرا ناراحتى؟ آخر چه عيبى دارد كه به من مشكل خود را بگوئى؟! دكان دار دوباره به تندى و ناراحتى گفت: برو و مرا اذيت نكن، من گفتم: شايد من بتوانم مشكل تو را حل كنم، حداقل ضررى به تو نمى رسد، بالاخره پس از اصرار عجيب من دوكاندار با كمال ناراحتى عقب نشينى كرد و مجبور شد كه براى كوتاه كردن شر من از سرش قضيه را بگويد و مرا مرخّص كند. او گفت: يكى از خويشاوندان ما چند سكه طلاى بخارائى به من امانت داده بود كه در جيب من بود، من براى غسل به كهريزهاى بيرون دروازه هرات رفتم و پس از غسل برگشتم و بعد ملتفت شدم كه از جيبم افتاده است. برگشتم به محل كهريزها كه نبود، نمى دانم كجا افتاده و كى برداشته؟ من اگر موضوع گم شدن سكه ها را به صاحبش بگويم قطعا آن را دروغ مى پندارد و مرا متهم مى كند و در اثر شكايت او زندانى مى شوم و لذا ناراحتم.
شيخ مرحوم گفت: من سؤال كردم چند عدد بود؟ گفت: فلان عدد، ديدم