گوناگون (قصههاى كوتاه و آموزنده) - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ٥٧ - ١٨ - اتقاق يا لطف الهى
١٨- اتقاق يا لطف الهى
مردى در دوران جهاد افغانستان براى من قصه كرد كه بنا شد روزى دسته اى از مجاهدين با فرمانده و معاون فرمانده شان اول صبح در چهار سوق شهر قندهار عملياتى عليه كمونيستهاى پليد انجام دهند. و اينان در مناطق جنوب شهر بودند. و از نظر امنيتى نمى شد كه از بازار شكارپور به چهار سوق برسند، لذا از كوچه غربى كه موازى بازار شكاپور بود به سوى محل مورد نظر حركت كردند و در اثناى راه مجاهدين به چند كودك برخوردند كه با چوبهاى دستى أداى مجاهدين و يا پليس ها را در ميآوردند. وقتى چشم فرمانده به كودكان چند مرد مسلح افتاد چوب كوچكش را بلند كرد و به لهجه نظامى افغانى صدا زد «دريش» (يعنى ايست) فرمانده مجاهدين كه از اين منظره خوشش آمده بود با افراد خود ايستادند و احتمالا دستها را بالا بردند. يكى از كودكان گفت: ما بايد شما را تفتيش كنيم چون مسئوليت محله با ماست. فرمانده مجاهدين پيشقدم شد و به حالت تسليمى ايستاد و كودكى او را تفتيش كرد و او را اجازه عبور داد!
نوبت كه به معاون فرمانده رسيد او از تفتيش شدن خود امنتناع كرد و در مقابل اصرار فرمانده خود گفت: اين چه حماقت است ما بايد زودتر به هدف خود برسيم تا عمليات ما با موانع بر نخورد. تلف شدن وقت بضرر ماست. قوماندان كه سخت تحت تأثير نظم كودكان واقع شده بود بر اصرار خود افزود و حتى اسلحه خود را كشيد كه اگر خواست كودكان را عملى نسازد بر او شليك ميكند. لذا معاون مذكور مجبورا براى تفتيش آماده شد. كودكى او را تفتيش كرد كه ناگاه در ساق پا و زير لباس او چيزى بدست كودك خورد و