گوناگون (قصههاى كوتاه و آموزنده) - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ٨٧ - ٢٦ - ٢٥ - ترك بنا در برلن
خورانيد. باز هم دلش آرام نگرفت و از نزد خانمش يك مقدار طلا براى من آورد كه به مجاهدين بدهم!
من كمك او را به يكى از مسئولين جهاد كه در شهر كابل فعاليت ميكرد سپردم و اميدوارم كه خداوند به آن مسلمان تركى اجر مرحمت فرمايد.
٢- در مسجد تركهاى شيعه سخنرانى كردم (شايد نزديك يك ساعت) امام جماعت آنان شيخ ميان سال از حافظه عجيبى برخوردار بود. او تمام سخنرانى مرا كه شايد چيزى فرو گذار نكرده باشد به زبان تركى ترجمه كرد تركان مخلص مانند فرزند مرده ها از مصائب برادران افغانى خود آنقدر گريه كردند و آن قدر سوز و گداز كردند كه گريه آنان مرا نيز به گريه آورد و بى اختيار با آنان گريستم، البته دلسوزى آنان به ريختن اشك خاتمه نيافت، با ضعف اقتصادى اى كه داشتند پول زيادى جمع آورى و در اختيار من قرار دادند كه من در ابتداء فكر نمى كردم از جمع قليل مذكور اينقدر مساعدت بدست آيد. من به اين پولها محتاج بودم زيرا هيچ مرجعى به ما كمك نمى كرد و ادامه جهاد ما به همين كمكهاى پراكنده جزئى وابسته بود.
به راستى اگر رابطه مسلمانان دنيا اينچنين با محبت و صميمى مى بود و ما رغم اختلاف نژاد و زبان و مليت و مذهب با هم برادر و خواهر مهربان مى بوديم و در برابر همديگر احساس مسئوليت مى داشتيم آيا وضع جهان اسلام از وضع ذلت بار امروزى ما به مراتب بهتر نبود؟ «وَ ما ظَلَمْناهُمْ وَ لكِنْ كانُوا