گوناگون (قصههاى كوتاه و آموزنده) - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ٤٠ - ١١ - اخلاق يك استاد ديگر
ولى اشتياق تحصيل علم مرا از همه چيز بيزار كرده بود و به زحمت زياد موافقت پدر را به دست آوردم و از شغلم استعفا دادم و پس از چند ماهى كه در شهر قندهار درس خواندم به خاطر بهتر درس خواندن به جاغورى رفتم و در منطقه حوتقول در مدرسه محقر ولى با معنويت و پرفيض جناب آقاى شيخ قربان على وحيدى (رضوان الله عليه) رفتم در مدت هشت ماه كه آنچا بودم هدايه النحو و غالب كتاب سيوطى و تمام حاشيه ملا عبد الله بر تهذيب تفتازانى در منطق و كمى لئالى و چند ورق از معالم و لمعه را آن جا نزد ايشان و سائر مدرسين خواندم.
صبر كردن در آن زمستان پر برف- در حالى كه در عمرم برف نديده بودم- بر معيشت سخت دهات يك توفيق قهرى براى رياضت نفس سركش بود كه خاطرات شيرينى از آن موقع تا امروز در ذهن من باقى مانده است كه ذكر آنها در اينجا لزومى ندارد.
شيخ وحيدى (ره) سطوح را خوانده بود و ظاهرا مدتى در درس خارج نيز حاضر شده بود ولى اخلاق او براى من بسيار جالب بود و مرا به او علاقه مند گردانيد او روزها چند درس مى گفت و خسته هم ميشد ولى بسيار جدى بود به حل و فصل دعاوى مردم نيز مى پرداخت و براى اينكار راههاى طولانى را در بين برف و سرماى شديدى مى پرداخت و براى اينكار راههاى طولانى راه در بين برف و سرماى شديدى مى پيمود و در قضاوت خود از حق منحرف نمى شد در آن روزگار او وجوهات مردم را نيز جمع آورى نمى كرد و حرصى به دنيا نداشت، (رحمه الله) براى طولانى نشدن نوشتار فقط بدو سه قصه از ايشان اكتفا مى كنيم:
١- در آن زمستان پر برف صبحهاى زود- و شايد بعد از نافله شب- راه