گوناگون (قصههاى كوتاه و آموزنده) - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ١٥٥ - ٦٠ - عاطفه و زرنگى گربه
وزن شعر هم كه شده بايد جواب مرا نفيا يا اثباتا مى داد و لذا گفت: انشاء الله در آينده به جهاد شما كمك خواهم كرد! و شايد غرض او از آينده قرن ٢١ بوده باشد. زيرا جهاد ما تمام شد و از آن آقا كمكى نرسيد. بلى خداوند بريژنف را لعنت كند كه كشور ما را به كمك مزدوران كثيف داخلى اشغال كرد و دين ما را مورد تهديد قرار داد و ما را در ادامه مبارزه به چنين كسانى محتاج ساخت.
مى بينيد افرادى پيدا مى شوند كه به اختيار خود بدبختى خويش را بزور تحصيل مى كنند و نمى توانند از نعمتهاى مادى لذت ببرند. «سبحان الله»
٦٠- عاطفه و زرنگى گربه
استاد بزرگوار حضرت آيت الله خوئى- رضوان الله تعالى عليه- قصه فرمود كه شبى در ايام جوانى اهل خانه به مهمانى رفته بودند و من تنها در منزل خوابيدم، نيمه هاى شب احساس كردم جسم ملائمى به كف پاى من ماليده مى شود و بيدار شدم. ديدم گربه خانه است. او را از اتاق بيرون راندم و در را بستم و خوابيدم ولى پس از مدتى دوباره گربه عمل خود را تكرار و مرا بيدار كرد كه منهم دوباره او را بيرون كردم و خوابيدم، كمى گذشت كه گربه براى بار سوم مرا بيدار ساخت كه كمى ترس هم بر من مستولى گشت. بستر خواب را ترك كردم. دانستم گربه از اين كار هدفى دارد.
بهتر است كار را ريشه اى حل كرد، چراغ را روشن كردم و به او نگاه كردم