گوناگون (قصههاى كوتاه و آموزنده) - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ١٥٣ - ٥٩ - بدبختى اختيارى
اينجا يك تاجر ايرانى الاصل مقيم كراچى وجود دارد كه من با او قبلا صحبتى درباره كمك او به جهاد و مجاهدين افغانى كرده ام. او قول داده هر موقع رهبر شما آمد كمكى توسط او براى جهاد افغانستان مى كنم. اگر اجازه بدهيد من زمينه ملاقات را فراهم آورم.
من كه از ايران به پاكستان براى امور جهادى و كمك به مجاهدين حركت اسلامى كه به كويته و پيشاور مى آمدند رفته بودم از اين پيشنهاد استقبال كردم. زيرا تمام بودجه مالى حركت اسلامى از كمكهاى مردمى تأمين مى شد و به استثناى دو سال اخير هيچ منبعى به ما كمك مالى نمى كرد. و جبهات ما بسيار در مضيقه بود.[١]
بالاخره در جلسه اى با آن تاجر هم صحبت شديم و من مقدارى وضع مجاهدين را بيان داشتم و گفتم اگر وجوهاتى ذمه شما باشد براى آنان بدهيد و اجازه مرجع تقليدتان را من ميگيرم.
بعد تاجر مذكور كه گويا به اندازه يك ذره از هجوم كمونيستهاى شوروى و به خطر افتادن دين و كشته شدن صدها هزار مسلمان متأثر نشده بود و گويا
[١] - ولى آرامش روحى و وضع اخلاقى مجاهدين و صميميت آنها با هم بهتر بود. در دو سال اخير جهاد كه كمكهايى به ما شد رقابت و حرص و ولع و بدبينى در بين مسؤلين بوجود آمد، بعدها فهميدم كه ناراحتى هاى من از مفلسى و قلّت امكانات بيهوده بوده و بهتر بوده كه كمكها را قبول نمى كردم تا اشتهاى خفته نظاميان ما بيدار نمى شد و تفصيل اين موضوع بسيار عبرت آور است ولى فرصت آن را ندارم.