گوناگون (قصههاى كوتاه و آموزنده) - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ١٥٤ - ٥٩ - بدبختى اختيارى
كلمه اى از روضه خوانى من به گوشش نرفته با كمال غم و اندوه آهى كشيد و گفت: من به يك مشكل بزرگى گرفتارم كه خواب را از چشمم ربوده و تمام فكر مرا به خود جلب كرده و شب و روز به غم گرفتارم و شما مرد بزرگى هستيد! من از شما خواهش مى كنم براى حل مشكل من دعا كنيد كه آبرويم در بين مردم نريزد و خداوند تبارك و تعالى به فضل و كرم خود آن را به خير بگذراند ...
در موقع صحبت او حالت عجيبى پيدا كرده بود، من تصور مى كردم به چه بلاى بزرگى اين مرد مبتلا شده كه همه نعمتهاى مادى را در كام او تلخ كرده، محتملات مختلفى در ذهنم خطور مى كرد تا اينكه از او پرسيدم: مشكل شما چيست؟
گفت: بنا شده شش ماه بعد عروسى دخترم با نامزدش صورت گيرد، ترسم اين است كه نتوانم مجلس عروسى را آن طور كه شايسته است برگزار كنم و مهمانان احترام نشوند، غذا خوب نباشد، تشريفات معمول به جا آورده نشود و آبرويم بريزد!! حتما دعا كنيد خداوند اين عروسى را به طور محترمانه اى سپرى بفرمايد!!
خوب همه چيز روشن شد. يك آدم مفلس با يك آدم نيمه ديوانه مذاكره مى كند كه هركدام مطالب طرف ديگر را ناچيز و مزخرف مى داند. من از اتاق ملاقات اجازه ختم مجلس را خواستم و حركت كردم. او هرچند براى حفظ