گوناگون (قصههاى كوتاه و آموزنده) - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ١٣٠ - ٤٨ - با دو معلم مصرى در مدينه منوره
انس مى گويد: مرد بيابانى در مسجد آن حضرت بول كرد كه آن حضرت آن را ديد و فرمود: او را بگذاريد تا آنكه بولش تمام شد بعد آبى طلبيد و بر آن انداخت.[١]
و اين روايت را ابو هريره نيز با كمى زيادتى نقل كرده است.
(س) در مذهب شما نكاح موقت ثابت است؟
ج- بلى، ثابت است.
(س) مى شود كه ما را به شهر خود ببرى و چند تا زن را براى ما صيغه كنى؟
ج- شما نكاح دائمى را تا چهار زن در مذهب خود قبول داريد؟
جواب دادند بلى، گفتم: مى شود مرا به طنطا ببريد و چهار زن را به نكاح دائم من بدهيد؟
آنان خنديدند و با خجالت ساكت شدند!
(س) شما كه نكاح موقت را جايز مى دانيد خود شما راضى مى شويد كه دختر و خواهر شما اين عمل را انجام دهند؟
(ج) شما حاضريد لباسهاى خود را بكشيد و با ستر عورت، در مقابل يك هزار ريال سعودى تا آخر همين جاده (خيابان ابوذر) بدويد؟
جواب دادند: نه ما اين كار را نمى كنيم. گفتم: مگر حرام است؟ گفتند: نه
[١] - صحيح بخارى، شماره، ٢١٦.