گوناگون (قصههاى كوتاه و آموزنده) - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ١٠٩ - ٣٩ - حال زار اين مرد
من با مردى از مردم غوربند كه مقيم خيرخانه است، آشنائى دارم، تلفن مى كنم شايد عموى اين دختر را بشناسد، او رفت و برگشت و گفت وقتى براى آن مردم تلفن كردم و از او سؤال كردم فلانى را مى شناسد، او گفت من حوصله جواب تو را ندارم چند دقيقه قبل موشكى به خانه من اصابت كرد و فرزند جوانم را كشت!
من پيش نماز حسينيه قلعه فتح الله را خواستم و پولى به او دادم كه براى دختر مذكور لباسى بخرد و او را با فاميل خود نگهدارد تا عموش پيدا شود.
در آن روز من سه مرتبه بى اختيار گريه كردم و هيچ كارى از من در توقف اين جنگ ضد انسانى ساخته نبود.
٣٩- حال زار اين مرد
در قلعه فتح الله بودم كه برايم قصه كردند جمعى از دو پايان كثيف تر از چهارپايان زنى را از منزلش ربوده بودند، شوهر و پسرش در غم او و شرف از دست رفته شان به سر مى بردند، روزى شوهر براى ضرورتى- طبعا با كمال سرافكندگى- به كوچه بيرون مى آيد كه از چهار آسياب راكتى مى رسد و سر او را جلوتر از بدنش مى برد و بدن بى سر نيز از تماس اين موشك سرعت مى گيرد و دو سه قدم باستقبال سر مى رود سپس همانند سر براى هميشه آرام ميگيرد و از اندوه اتهام بى غيرتى و فراق زنش رهائى مى يابد خانه بدتر از