گوناگون (قصههاى كوتاه و آموزنده) - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ١٣٨ - ٥٢ - در نزديكى كرمانشاه چه گذشت؟
٥٢- در نزديكى كرمانشاه چه گذشت؟
يكى از مؤمنين قندهار به نام يعقوب على عطار قصه كرد:
عازم سفر عتبات عاليات بودم و درويشى پهلوى من نشسته بود وقتى ماشين ما در كرمانشاه توقف كرد آن درويش به من گفت: بيا برويم در يكى از قريه هاى اين شهر كه چيزى عجيبى به تو نشان دهم كه موافقت كردم.
وقتى به محل مذكور رسيديم درويش به يك فرد ديگر گفت: به اين مرد چيزى نشان بده، او مرا داخل اطاقى برد و گفت: كى را دوست دارى كه برايت حاضر نمايم. گفتم: پدر مقتول خود را. او گفت: شرطش اين است كه نام الله را بر زبان نيارى!
بعد ديدم ناگهان پدرم حاضر شد و نزديكم نشست و من از اينكه پدرم كه ساليان زيادى بود كشته شده بود دوباره او را مى ديدم هم خوشحال شدم و هم در تعجب.
به پدرم گفتم: پدر چيزى از مال دنيا در جائى پنهان نكرده اى كه به دردم بخورد؟! جواب داد، نه، من خود تهى دست بودم و چيزى نداشتم كه ذخيره كنم.
گفتم: پدر در واقعه چورا كه شما را كشت؟[١]
[١] - واقعه چورا ظاهرا در دوره سلطنت امان الله بود كه جمعى از اوباش از خدا بيخبر بر شيعيان قندهار ريختند و اموال آنان را تاراج كردند و جمع زيادى از مردان و زنان و اطفال شيعه را شهيد كردند، اين واقعه وحشت ناك تا به امروز از پدران به فرزندان سينه به سينه منتقل ميشود كه به مرور زمان تفصيلات آن فراموش شده است. و از بيسوادى و كم توجهى مردم- تا جاى كه خبر دارم- به رشته تأليف و تحرير نيامده است. من در قندهار به يك پيرمرد با سوادو باهوش گفتم: تا جايى كه به ياد دارد واقعه را بنويسد. چون خود او در دوره كودكى شاهد آن صحنه وحشتناك بوده! او هم نوشت و به من داد و من هم قصد طبع آن را داشتم ولى كمونيستها آمدند و من قندهار را ترك كردم آن اوراق با همه كتابخانه من از دست رفت.