گوناگون (قصههاى كوتاه و آموزنده) - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ٤١ - ١١ - اخلاق يك استاد ديگر
طلاب را از مدرسه تا محل وضوء از برف پاك مى كرد تا طلاب به آسانى بروند و برگردند.
به نظر من مرتبه علمى ايشان هر مقدار بوده در مقابل اين عمل شاق و متواضعانه ايشان جاذبيت و تأثير نداشته است. واقعا آنانيكه به علم و معلومات زياد خود افتخار ميكنند بسيار سبك سر و كم عقلند، علم محدود ما چه ارزشى دارد كه به آن افتخار كنيم؟ اگر صفات اخلاقى ما مذموم باشد و اگر به مردم خدمت نكنيم و اگر باطن را براى خدا اصلاح نكنيم و اگر به حضرت حق «جل و علا» تقرب نجوئيم بايد از علم خود خجالت بكشيم كه عذاب ما را بيشتر مى كند.
٢- ايشان قصه ميكرد كه در زمان تحصيل در نجف اشرف بسيار در مضيقه مالى بودم بعد از ظهر كه طلاب به خواب فرو مى رفتند عباى كهنه بر سر مى افكندم و از مدرسه بيرون ميرفتم و پوستهاى هندوانه ها را كه در كوچه افتاده بود جمع مى كردم و به مدرسه مى آوردم و آنها را به نحوى كه طلاب نفهمند تمييز و تطهير ميكردم و مى خوردم!
البته در زمان گذشته اين كار براى طلاب شايد غير عادى نبوده و اين عمل منحصر به شيخ مرحوم نيز نبوده ولى بحث اينجاست كه چرا امروز محصلين ما با اين همه وسايل رفاهى اراده هايشان در تحصيل علم و خدمت به مردم ضعيف شده و فكر اهل علم ما بجاهاى ديگر معطوف شده است. شيخ مرحوم شاگردانى زيادى تربيت كرده كه هنوز در جاغورى و قم و جاهاى ديگر پراكنده اند. چرا امروز علم ما چنين بركتى ندارد؟ مگر علت العلل همه نقصها در ضعف اراده ما نيست؟