گوناگون (قصههاى كوتاه و آموزنده) - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ٤٧ - ١١ - ايصال طلاها به مالك آنها
كه درست گفته، سكه ها را از جيب خود كشيدم گفتم: اين هم سكه هاى طلاى تو، ناراحت نباش، من كه به تو گفتم موضوع را به من بگو شايد مشكله ات را حل كنم!
دكاندار وقتى سكه هاى طلا را در يك حادثه كاملا اتفاقى ديد وحشت كرد و لحظاتى مبهوت ماند بعد آمد و مرا بغل گرفت و سوگند مى خورد كه من فرشته ام كه براى نجات او از رسوايى به صورت انسان درآمده ام.!
پس از بوسيدن زياد سر و صورتم دكانش را بست و به اصرار زياد مرا به خانه برد و به زنش گفت: بيا فرشته را ببين، اين پسر از نوع انسان نيست. فرشته نجات من از جانب خداوند است و مرا احترام زياد كرد و بعدها هرشب جمعه (يا روز پنجشنبه) منزل ما مى آمد و اظهار تشكر و محبت ميكرد و نوعى آجيل و غيره برايم مى آورد.
و روزى به من پيشنهاد كرد تا دختر او را به زنى اختيار كنم، من از پذيرش آن معذرت خواستم، گفتم: من قصد تحصيل علوم دينى دارم و سن فعلى من مقتضى ازدواج نيست.
مؤلف:
البته كه زندگانى بر اتفاقات استوار نيست و عقلاء روى موازين غير اتفاقى رفتار مى كنند، و اعتماد بر حوادث اتفاقى نظم زندگانى را مختل مى سازد. ولى آنچه از اين قصه و ده ها قصه مشابه آن به دست مى آوريم اين است كه خداوند مسبب الاسباب است و گاهى اسباب نادر و غير عادى را براى نجات انسانها فراهم مى سازد، بنابراين بنده نبايد از رحمت واسعه اى حق نااميد شود و در همه حالات و اوقات با رد وسوسه شيطان از خدا