گوناگون (قصههاى كوتاه و آموزنده) - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ٨٠ - ٢٢ - همت عالى يك هزاره كارگر
به بهانه جواب چاى و ده بهانه ديگر از منزل بيرون رود و پول را در منزلش پنهان سازد و سرنوشت خود را به همين آسانى به وضع خوبى عوض كند و در ظرف چند دقيقه دوباره به سركارش برگردد كه هيچ گونه سوء ظن عليه او نرود. ولى او با فقرى كه دارد چنين كارى نكرد.[١] چه روحيه بزرگ عالى و يا چه ترسى از خدا كه از لازمه ايمان قوى اوست؟ من در باطن خود خرد شدم و احساس حقارت كردم، او آقاى بزرگى بود، و اين ما هستيم كه اگر در موقف او مى بوديم، معلوم نبود از اسارت نفس بيرون مى آمديم يا خير. شب شد، قضيه را به پدرم بيان داشتم و از ايشان خواستم پولها را نزد آن كارگر ژوليده و به ظاهر بى ارزش بگذاريد كه او بزرگى است، به او بگويد: هرچه بخواهد بردارد كه حق اوست. او هرچه بردارد به او ببخشيد كه او ميتوانست همه را ببرد، و زندگانى خود را كاملا عوض كند. متأسفانه پدرم اين پيشنهاد مرا كه كاملا در مقابل گذشت آن كارگر شكست خورده بودم و احساس حقارت را در باطن ميكردم نپذيرفت و مقدارى پول داد كه به او بدهم. مقدارى كه من آن را بسيار كم ميدانستم.
خواننده عزيز:
اين مرد نه درسى خوانده بود و نه چيزى زيادى مى دانست، ولى به همان كمى كه مى دانست مقيد بود، براستى تو ترديد مى توانى كه ضبط نفس
[١] - مزد نيم روزه او در آن روز ده افغانى بود در حالى كه آن پول سى هزار يا بيشتر بود.