گوناگون (قصههاى كوتاه و آموزنده) - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ٥٣ - ١٧ - باز هم اتفاق عجيبى
در ٧ ثور ١٣٥٧ كمونيستهاى افغانى به كمك شوروى قدرت را طى يك كودتاى خونين اشغال كردند، من در آن موقع در مشهد مقدس مشغول طبع كتب علمى خود بودم و پس از چند روزى اشتباه بزرگى را مرتكب شدم و به كشورم برگشتم، من در ايران فكر ميكردم كمونيستها به اين زودى دست به كار نميشوند، مدتى بايد صبر كنند تا زمينه كار آنان فراهم آيد و ما هم بايد در اين مدت كارهايى بكنيم. ولى وقتى قندهار رسيدم ديدم اينان مانند حيوانات وحشى به جان مردم افتاده اند و حتى سفيد جامه ها را به نام ملّا و دكاندارها را به نام سرمايه دار ميگيرند و ميكشند و يا شكنجه و زندانى مى كنند.
به من هم اطلاع دادند در اولين فرصت مناسب به حساب شما مى رسيم و از كتابهايى كه عليه ماركسيزم و كمونيزم نوشته اى اطلاع داريم.
من به بعضى از افراد مقادير كلان، پول مى دادم كه عليه كمونيستها قيام كنند، در موسم حج اسمم را براى قرعه كشى حجاج عازم از راه هوائى دادم كه بى اثر بود و بعد در قرعه كشى از طريق زمينى اسمم را دادم كه خبرى نشد، بعد يكى از دوستان (كريم آقاى كلچه فروش) به مدير اوقاف گفته بود كه به فلانى اجازه بده بطور فوق العاده (نه از طريق قرعه كه وقتش گذشته بود) از طريق هوائى حج مشرف شود، او گفته بود: فعلا دولت با علما مخالف است. اين كار شايد دردسرى برايم بوجود آورد. كريم آقا گفته بود: نه فلانى مورد توجه والى است و والى هميشه از او مشورت مى خواهد! او هم بدون مطالبه پول امر فوق العاده داد، ولى فورمه بايد به چندين دائره دولتى مى رفت كه يكى از استخبارات بود كه احتمال موافقه آنان به رفتن من به حج تقريبا منفى بود.