گوناگون (قصههاى كوتاه و آموزنده) - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ٥١ - ١٦ - ١٥ - اتفاق خنده دار
طرق اخلاقى به او جواب رد دادم، ولى او مانند سائر مردم عوام بر اصرار و الحاح خود افزود و مادر او نيز مؤيدش بود، من براى اينكه وقتم تلف نشود گفتم: نزد آقاى شيخ صادقى[١] برويد و به ايشان از طرف من بگوئيد كه مشكل شما را حل كند.
پس از مدتى آقاى صادقى قصه كرد شخص مذكور پيش من آمد و هرچه كردم كه او را قانع كنم كه در اين مورد من تخصصى ندارم قبول نكرد. مجبور شدم تعويذى نوشتم و به او دادم كه امشب به لباس خود ببندد و انشاءالله موفق خواهد شد! او با دل شاد عقب كار خود رفت.
[١] - آقاى شيخ يعقوب على صادقى يكى از معدود افرادى هستند كه از شهر قندهار( و اهز مطلق شهرهاى افغانستان كه مردم آنها علاقه اى بهر كسب خوب و بد دارند ولى از تحصيل علم خجالت ميكشند!!) براى تحصيل علم به نجف اشرف رفته و دروس سطوح را آنجا به اتمام رساندند و مدتى به درس خارج فقه و اصول حاضر شدند و سپس به وطن خود برگشتند و در مدرسه جعفرى قندهار مشغول تدريس و روزهاى جمعه و محرم و رمضان و غيره به موعظه مردم ميپرداختند و امامت جماعت را نيز به عهده داشتند و پس از ساليانى دوباره به حوزه علمى نجف برگشتند و مدت ديگر از درسهاى خارج مراجع استفاده بردند و دوباره در قندهار به تدريس و تبليغ و محراب روى آوردند و در موقع حكومت كمونيستها وى با اهل خانه خود به ايران پناه آورده و در حوزه قم مشغول استفاده شدند و ساليانى از طرف حوزه قم براى تدريس به زاهدان و اطراف كاشان اعزام شدند. بهرحال ايشان از ثقات علماى افغانستان مى باشند.