گوناگون (قصههاى كوتاه و آموزنده) - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ١٤ - بزرگوارى حضرت امير(ع)
چرا تغيير عقيده داديد و چرا اينقدر در صحن مطهر نشستيد كه مناسب يك مرجع عاليقدرى مانند شما نبود؟
شيخ جواب داد، بلى من نميخواستم بر او نماز بخوانم ولى وقتى در خواب ديدم حضرت اميرالمؤمنين (ع) او را عفو كرد من صحيح نديدم از او درنگذرم، لذا آمدم و بر او نماز خواندم، من در خواب ديدم كه او را نزد حضرت امير آوردند ايشان بر او غضب نموده فرمود: اين سگ را از اينجا ببريد، ملائكه او را كشيدند و بردند، ولى او پس از چند قدم رو به طرف حضرت امير كرد كه يا على من از دوستان شما بودم. حضرت فرمود: اين سگ را ببريد، بازهم او را كشيدند. او باز از چند قدمى روى را به آن حضرت گردانيد و عرض كرد: شما راضى ميشويد شيعه شما را به دوزخ ببرند؟ حضرت با چهره برافروخته فرمود: اين سگ را ببريد، دوباره او را كشاندند ولى او براى بار ديگر به على (ع) عرض كرد عيبى ندارد من به دوزخ ميروم ولى بايد بپذيريد كه بين شيعه شما و فلانى فرقى نيست زيرا او نيز در دوزخ ميرود و من نيز! وقتى حضرت اين جمله را شنيد ديدم رقتى در چهره اش به وجود آمد و فرمود او را بياوريد و در اين محل (على (ع) به جايى اشاره كرد) دفن كنيد.
من از خواب بيدار شدم و آمدم بر او نماز گزاردم و همانجايى كه حضرت اشاره كرده بود نشستم تا صدق خواب خود را بدانم كه دانستم.
شيخ گفته بود كه به فكرم رسيد نميشود حضرت امير كسى را بدون