علوم و معارف قرآن و حدیث

علوم و معارف قرآن و حدیث - علوم و معارف قرآن و حدیث - الصفحة ٢٥

ضروري است. پالايشگر اين عرصه، محکمات قرآن کريم است. همان‌گونه که قرآن، مرجع عرضه روايات بوده و درست و نادرست آن را از يکديگر جدا مي‌کند، مرجع عرضه نتايج انديشه نيز هست و مي‌تواند درست و نادرست را مشخص کند. همچنين سنت قطعي، مي‌تواند مرجع عرضه انديشه قرار گيرد.

يکي از نوآوري‌هاي ديگر مرحوم طبسي، تقرير وي از گونه‌هاي تفسير به رأي است. بر اساس ديدگاه او، تفسير به رأي دو گونه است. گونه نخست، «تفسير به رأي روشي» است. در اين‌گونه، فرد از روشي که مورد رضاي قرآن نيست بهره گرفته و از اهل بيت: در تبيين قرآن کريم، دست مي‌کشد. چنين شخصي مي‌تواند از لغت و مواد ديگر بهره گرفته ولي به سراغ مبيّن اصلي قرآن کريم نرود. اين روش، بدعت در تفسير قرآن است و از نظر روش، تفسير به رأي محسوب مي‌شود. «ضرب القرآن بعضه ببعض»[٤٢] يکي از مصاديق تفسير به رأي روشي است و نتيجه آن تصرف در آيه و تأويل ناسازگار با خواسته اهل بيت: است.

گونه دوم، «تفسير به رأي نيّتي» است. تفسير قرآن بر اساس اغراض نفساني براي اثبات خود در مقام جدل، از مصاديق تفسير به رأي نيّتي است. شکل‌گيري جريان‌هاي منحرف مانند بهائيت، بابيت، صوفيه و شيخيه، از نتايج تفسير به رأي نيّتي است. اين مکاتب، ذيل آيه Gوَمَنْ يبْتَغِ غَيرَ الْإِسْلَامِ دِينًا فَلَنْ يقْبَلَ مِنْهُF[٤٣] قرار مي‌گيرد؛ زيرا اسلام به‌معناي شهادتين و ولايت است. مسلمان، کسي است که خاتميت پيامبر٩ را پذيرفته و منکر وحي جديدي است. همچنين، خاتميت قرآن کريم را پذيرفته و ادعاي حلال و حرام با منشأيي غير از قرآن و اهل بيت: نمي‌کند. صاحبان مکاتب انحرافي به خاتميت پايبند نبوده‌اند. آنان به‌دليل استدلال به منسوخ و متشابه، احتجاج به خاص بدون در نظر گرفتن عام، احتجاج به آغاز يا پايان آيه يا مقاطع قرآني بدون لحاظ ساير قسمت‌ها، ندانستن محل ورود و فضاي نزول آيه، تفکيک نکردن رُخَص از عزائم، ندانستن مبهمات قرآن، ندانستن انقطاع و تأليف الفاظ و ابتدا و انتهاي مفاهيم، ندانستن مبيّنات و ظاهر و باطن، ندانستن سؤال و جواب، استثناها و جري و تطبيق، ندانستن صفات، تأکيدات و موصولات و در يک کلمه به‌خاطر جدل غير نيکو، منحرف شدند. آنان با نيّت شخصي و نه با نيّت اطاعت، به سراغ قرآن کريم رفتند و آن را با غرض‌هاي دنيايي مخلوط


[٤٢]. ر.ک: الکافي، ج٢، ص٦٣٢.

[٤٣]. آل‌عمران، ٨٥.