صحيفه امام - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٣٩٠ - هراس دشمن از اتحاد حوزه و دانشگاه
هم ملايمتر، لكن مشغولند. اينها با عمامه دعوا ندارند، اينها اساس را مىبينند كه اينها درست مىكنند. اينها ديدند كه اين ملت با روحانىاش و دانشگاهىاش و بازارىاش و كارگرش و اينها با هم شدند و در ظرف يك سال و نيم، تمام چيزهايى كه يك حكومتى لازم دارد، اينها درست كردند. اين چيز بىسابقهاى [است] در دنيا؛ يك چيزى كه ديگران در پنجاه سال هم نمىتوانند درست كنند و در پنجاه سال هم قانون اساسى نداشته و ندارند، اينها در يك سال و نيم- تقريباً- همه اينها را درست كردند. اينها از يك همچو اجتماعى مىترسند. اينها خودشان را شكست خورده مىبينند و چون مىبينند كه اين شكست از ناحيه روحانى و دانشگاهى [است] كه اينها مردم ديگر را بسيج كردند، هر آخوندى در محلش، در مسجدش بسيج كرد مأمومين خودش را، اينها از اين مىترسند.
از اول هم هدف، روحانى بود. قضيه برداشتن عمامه روحانى- كه نمىتوانست يك آخوند از توى خيابان بيايد، براى اينكه مىريختند و عمامهاش را مىخواستند بردارند و يا بر مىداشتند- اين يك چيزى نبود كه مِن باب اتفاق شده باشد، يك نقشهاى بود كه مىديدند كه اين عمامه خيلى كار از آن مىآيد؛ مردم عقيده دارند به اينها و اينها وقتى يك چيزى را بگويند، از آنها گوش مىكنند. از اول، دنبال اين افتادند كه اينها را به زمين بزنند تا وقتى كه بخواهند همه نفت ما را ببرند و همه چيزهاى زيرزمينى ما را ببرند و جوانهاى ما را هم به نابودى بكشند، يك كسى نباشد بگويد: چرا.
اينها ديدند كه «چرا» از دهان روحانى هى در مىآمد. توى مجلسش هم كه بود، يك روحانى بود پا مىشد مىگفت: چرا؟ زمان رضا خان هم كه همه نَفَسها قطع شده بود، باز روحانى بود كه هى قيام مىكرد و چرا مىگفت. منتها چون اين بسيج عمومى نشده بود و اوايل امر بود، هى با شكست مواجه مىشد، سركوبى مىكردند اينها را. اما حالا كه ديدند يك بسيج عمومى شده است و مردم يك تحولى پيدا كردهاند، دانشگاهى ديگر از آخوند رَم نمىكند و آخوند هم از دانشگاهى؛ هر دو نشستهاند در يك محيط مدرسه فيضيه و با هم دارند نقشه مىكشند كه دانشگاه را درست كنند و- عرض مىكنم كه- جهات ديگر را درست كنند. اينها الآن وحشت برشان داشته است؛ اينها مىگويند كه اگر