مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤١٨ - نتایج
طبقاتی و اجتماعی» نامید. بنا بر این اصل هر طبقه نوعی فکر، اندیشه، اخلاق، فلسفه، هنر، شعر، ادب و غیره را تولید میکند که وضع زندگی و معاش و منافع او ایجاب میکند. همچنان که میتوان این اصل را «اصل تطابق میان خاستگاه هر فکر و اندیشه و جهت آن فکر و اندیشه» نام نهاد؛ یعنی هر فکر و هر اندیشه و هر سیستم اخلاقی یا مذهبی از میان هر طبقهای که برخاسته باشد در جهت منافع همان طبقه است؛ محال است که یک سیستم فکری از میان طبقهای در جهت خیر و صلاح و سود طبقهای دیگر برخیزد و یا از میان طبقهای در جهت خیر و صلاح انسانیت برخیزد و هیچ جهتگیری خاص طبقاتی نداشته باشد. فکر و اندیشه آنگاه جنبه اومانیستی و انسانی و ماورای طبقاتی پیدا میکند که تکامل ابزار تولید ایجاب کند نفی همه طبقات را؛ یعنی با نفی تضاد پایگاه طبقاتی، تضاد پایگاه ایدئولوژیک هم نفی میشود و با نفی تضاد خاستگاههای فکری، تضاد جهتگیریهای فکری هم نفی میشود.
مارکس در برخی آثار دوره جوانیاش (مقدمه بر انتقاد فلسفه حقوق هگل) که به جنبه سیاسی طبقات (فرمانروایی و فرمانبرداری) بیشتر تکیه کرده تا جنبه اقتصادی (بهرهکشی و بهرهدهی)، قهراً ماهیت پیکارهای طبقاتی را پیکار برای آزادی و رهایی از بند دانسته است. برای این پیکار دو مرحله تشخیص داده است:
مرحله جزئی و سیاسی و دیگر مرحله کلی و انسانی. او چنین ابراز داشته است که انقلاب پرولتاریا که آخرین مرحله انقلاب «به اسارترفتگان تاریخ» است انقلاب بنیادی است یعنی انقلاب برای رهایی کلی انسان و از میان برداشتن تام و تمام فرمانروایی و بندگی در همه شکلهای آن است. مارکس توجیه این مطلب را که چگونه یک طبقه در جهتگیری اجتماعی خود از موضع طبقاتی خویش پیش میافتد و هدفش کلی و انسانی میگردد که با ماتریالیسم تاریخی هم درست درآید، اینچنین بیان کرده که چون بندگی این طبقه بنیادی است انقلاب او هم بنیادی است.
این طبقه مورد بیعدالتی خاص قرار نگرفته بلکه نفس بیعدالتی بر او تحمیل شده؛ از این رو او هم نفس عدالت را خواهان است و خواستار رهایی انسان است.
این بیان اولًا «شعر» است نه بیان علمی. «نفس بیعدالتی بر او تحمیل شده» یعنی چه؟ آیا طبقه استثمارگر قبلًا از طبقه خود به نحوی دیگر پیشافتاده و ظلم را به خاطر ظلم نه به خاطر منافع، و بیعدالتی را به خاطر بیعدالتی نه به خاطر