مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٠٣ - مبانی نظریه مادیت تاریخ
بشر است آنچنان که از یک نظر باید گفت خود انسان را نیز کار آفریده است» [١] ناظر بر چنین اصلی است.
البته مارکس و انگلس این نظریه را در مورد «نقش کار در موجودیت انسان» از هگل گرفتهاند. هگل اولین بار گفته است: «هستی حقیقی انسان در وهله نخست عمل اوست.» [٢]
پس از نظر مارکسیسم اولًا موجودیت انسانی انسانْ اجتماعی است و نه فردی.
ثانیاً موجودیت انسان اجتماعی کار اجتماعی یعنی کار تجسمیافته است و هر امر فردی مانند احساس فردی خود و احساسات خود و یا هر امر اجتماعی دیگر از قبیل فلسفه، اخلاق، هنر، مذهب و ... مظاهر و تجلیات موجودیت واقعی انسان است نه عین موجودیت واقعی انسان. بنابراین تکامل واقعی انسان عیناً همان تکامل کار اجتماعی است اما تکامل فکری، عاطفی، احساسی و یا تکامل نظام اجتماعی مظاهر و تجلیات تکامل واقعی میباشند نه عین تکامل. تکامل مادی جامعه معیار تکامل معنوی آن است؛ یعنی همان طور که عمل معیار اندیشه است، صحت و سقم اندیشه را با عمل باید سنجید نه با معیارهای فکری و منطقی، معیار تکامل معنوی نیز تکامل مادی است. پس اگر پرسیده شود کدام مکتب فلسفی یا اخلاقی یا مذهبی یا هنری مترقیتر است، معیارهای فکری و منطقی نمیتواند پاسخگوی این پرسش باشد؛ یگانه معیار این است که سنجیده شود آن مکتب مولود و مظهر چه شرایط و چه درجهای از تکامل کار اجتماعی یعنی ابزار تولید است.
این طرز تفکر البته برای ما که هستی واقعی انسان را «من» او میدانیم و این «من» را جوهری غیرمادی تلقی میکنیم و آن را محصول حرکات جوهری طبیعت میشماریم نه محصول اجتماع، شگفت مینماید. ولی کسی مانند مارکس که مادی میاندیشد و به جوهر غیرمادی باور ندارد، باید جوهر انسان و واقعیت او را از نظر زیستی توجیه کند و بگوید جوهر انسان همان ساختمان مادی اندام اوست، آنچنان که مادیین قدیم از قبیل مادیین قرن هجدهم میگفتند. اما مارکس این نظر را رد میکند و مدعی است جوهر انسانیت در اجتماع شکل میگیرد نه در طبیعت، آنچه
[١]. مارکس و مارکسیسم، ص ٤١، نقل از نقش کار در انسان کردن میمون فردریک انگلس.[٢]. همان مأخذ، ص ٣٩.