مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٠٤ - مبانی نظریه مادیت تاریخ
در طبیعت شکل میگیرد انسان بالقوه است نه بالفعل. از اینکه بگذریم، مارکس باید یا فکر و اندیشه را جوهر انسانیت بشمارد و کار و فعالیت را مظهر و تجلّی اندیشه بداند و یا برعکس، کار را جوهر انسانیت بداند و فکر و اندیشه را مظهر و تجلّی کار تلقی کند. مارکس که مادی فکر میکند و نه تنها در فرد اصالت ماده را میپذیرد و منکر جوهر ماورای ماده در فرد است، در باب جامعه و تاریخ نیز قائل به اصالت ماده است و ناچار شقّ دوم را انتخاب میکند.
از اینجا تفاوت نظریه مارکس با سایر مادیین درباره هویت تاریخ روشن میشود. هر متفکر مادی خواه ناخواه به حکم اینکه انسان را و تجلیات وجودی انسان را مادی میداند، هویت تاریخ را مادی میشمارد. اما آنچه مارکس میگوید بیش از این است. مارکس میخواهد بگوید هویت تاریخْ اقتصادی است، و نظر به این که در اقتصادْ روابط تولیدی اقتصادی یعنی روابط مالکیت انسان و محصول کار را امری قهری و ضروری و به صورت انعکاسی از مرحله رشد «ابزار تولید» یعنی کار تجسمیافته تلقی میکند، در حقیقت میخواهد بگوید هویت تاریخ ابزاری است. پس تنها این که بگوییم هویت تاریخْ مادی است و حتی اگر بگوییم هویت تاریخْ اقتصادی است، کاملًا بیانگر نظریه مارکس نیست. باید توجه داشته باشیم که روح و هویت تاریخ از نظر مارکس «ابزاری» است. این است که ما در برخی نوشتههای خود [١] ماتریالیسم تاریخی مارکس را «نظریه ابزاری» اصطلاح کردهایم در مقابل نظریه خودمان که «نظریه انسانی» تاریخ است و برای تاریخ ماهیت انسانی قائل شدهایم.
حقیقت این است که مارکس آنچنان غرق در «فلسفه کار» است و آنچنان برداشتی از کار اجتماعی دارد که دقیقاً باید طبق این فلسفه چنان اندیشید که انسانها آنها نیستند که در کوچهها و خیابانها راه میروند و میاندیشند و تصمیم میگیرند، انسانهای واقعی آن ابزارها و ماشینها هستند که کارخانهها را فیالمثل میچرخانند. انسانهایی که سخن میگویند و راه میروند و میاندیشند «مثال» انساناند نه «خود» انسان. برداشت مارکس از کار اجتماعی و ابزار تولید به مانند برداشت از یک موجود جاندار است که خود به خود و کورکورانه و خارج از تصمیم
[١]. قیام و انقلاب مهدی علیه السلام از دیدگاه فلسفه تاریخ.