مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٠٢ - مبانی نظریه مادیت تاریخ
میخواهد بگوید: «من کار میکنم پس هستم.»
این دانشمندان هیچکدام نمیخواهند صرفاً از این راههای گوناگون، موجودیت «من» انسانی در ورای این امور (اندیشه یا استمرار یا عصیان و غیره) را اثبات کنند، بلکه برخی به موجودیتی برای انسان غیر از اینها قائل نیستند، بلکه هرکدام ضمناً میخواهند جوهر انسانیت و واقعیت وجودی انسان را تعریف کنند. مثلًا دکارت ضمناً میخواهد بگوید موجودیت «من» مساوی است با موجودیت اندیشه، اگر اندیشه نباشد «من» نیستم. برگسون میخواهد بگوید موجودیت انسان همان موجودیت استمرار و زمان است. سارتر هم میخواهد بگوید جوهر انسانیت و موجودیت واقعی انسان عصیان و تمرّد است، اگر عصیان را از انسان بگیرید دیگر او انسان نیست. مارکس هم به نوبه خود میخواهد بگوید تمام موجودیت انسان و هستی واقعیاش «کار» است، کار جوهر انسانیت است، من کار میکنم پس هستم، نه به این معنی که کار «دلیل» موجودیت «من» است، بلکه به این معنی که «کار» عین موجودیت «من» است، کار هستی واقعی «من» است.
اگر مارکس میگوید: «برای انسان سوسیالیست سراسر به اصطلاح تاریخ جهانی چیزی جز خلقت انسان به وسیله کار بشری نیست» [١] یا آنکه میان آگاهی انسان و وجود واقعی او فرق میگذارد و میگوید: «آگاهی انسانها وجود آنها را معین نمیکند، بلکه برعکس وجود اجتماعی آنها آگاهیشان را معین میسازد» [٢] یا آنکه میگوید: «مقدماتی که از آنها عزیمت میکنیم پایههای خودخواسته و جزمی نیست، بلکه افراد واقعی، کنش آنها و شرایط هستی مادی آنهاست»، آنگاه افراد واقعی را اینچنین توضیح میدهد: «اما این افراد نه آن سان که میتوانند در تصور خود آنها پدیدار شوند ... بلکه آن سان که به طور مادی تولید میکنند و میسازند، یعنی آن سان که بر اساس و شرایط و حدود مادی معین و مستقل از اراده خودشان عمل میکنند» [٣] و یا انگلس میگوید: «اقتصاد دانان میگویند کار منبع تمامی ثروت است؛ اما کار، بینهایت بیش از این است. کار شرط اساسی اولیه تمامی زندگانی
[١]. مارکس و مارکسیسم، ص ٤٠، نقل از نقد اقتصاد سیاسی مارکس.[٢]. تجدیدنظرطلبی از مارکس تا مائو، ص ١٥٣.[٣]. همان مأخذ، ص ١٦٧.