مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤١٥ - نتایج
جنگ کشاورزان آلمان میکوشد این دو الگو را با هم آشتی دهد و یک الگوی متجانس از آنها بسازد. او در جامعه طبقات متعدد و در درون هریک از طبقات دستههای گوناگونی را تشخیص میدهد، لکن به عقیده وی فقط دو طبقه میتواند یک رسالت تاریخی قطعی را انجام دهند:
بورژوازی و پرولتاریا، زیرا آنها قطبهای حقیقتاً متضاد جامعه را تشکیل میدهند [١].
از نظر فلسفه مارکسیسم همان طور که محال است جامعه از نظر روبنایی بر زیربنای خود پیشی گیرد، همچنین محال است آنجا که جامعه از نظر زیربنا (روابط اجتماعی و اقتصادی، روابط مالکیت) به دو قطب استثمارگر و استثمارشده تجزیه میشود، از نظر روبنایی به صورت یکپارچه باقی بماند. وجدان اجتماعی نیز به نوبه خود تجزیه میشود به دو بخش: وجدان استثمارگر و وجدان استثمارشده. دو جهانبینی، دو ایدئولوژی، دو سیستم اخلاقی، دو نوع فلسفه در جامعه پدید میآید.
موضع اجتماعی و اقتصادی هر طبقه الهامبخش نوعی فکر و اندیشه و بینش و ذوق و طرز تفکر و جهتگیری و موضعگیری اجتماعی میگردد. هیچ طبقهای نمیتواند از نظر وجدان و ذوق و طرز تفکر بر موضع اقتصادی خود پیشی گیرد. تنها چیزی که دو قطبی نمیشود و از مختصات طبقه استثمارگر است «دین» و دیگر «دولت» است. دین و دولت از اختراعات خاص طبقه استثمارگر برای تسلیم کردن طبقه استثمارشده و به اسارترفته است. ولی طبقه استثمارگر به حکم اینکه مالک مواهب مادی اجتماع است، فرهنگ خود را- و از آن جمله مذهب را- به طبقه استثمارشده تحمیل میکند. از این رو همواره فرهنگ حاکم (یعنی جهانبینی حاکم، ایدئولوژی حاکم، اخلاق حاکم، ذوق و احساس حاکم و به طریق اولی مذهب حاکم) همان فرهنگ طبقه استثمارگر است. فرهنگ طبقه استثمارشده مانند خودش همواره محکوم است و جلو رشدش گرفته میشود. مارکس در ایدئولوژی آلمانی گفته است:
[١]. تجدیدنظرطلبی از مارکس تا مائو، ص ٣٤٥.