زیبا های اخلاق - حسین انصاریان - الصفحة ١١٩ - ادب حر بن يزيد رياحى
آن است بيرون آر . او رفت و خورجين را بيرون آورد ، خورجينى كه انباشته از نامه ها بود ، پس آن نامه ها را جلوى رويشان ريخت .
حر گفت : ما از آنان نيستيم كه نامه به تو نوشته اند ، ما فرمان داريم كه تا تو را ملاقات كنيم و از تو مفارقت ننماييم تا تو را به كوفه برده نزد عبيدالله بن زيادوارد كنيم .
امام فرمود : مرگ از اين آرزو به تو نزديك تر است . سپس رو به اصحاب كرد و فرمود : سوار شويد . آنان سوار شدند و منتظر ماندند تا اهل حرم هم سوار شدند . فرمود : مركب ها را از مسير كوفه برگردانيد . رفتند كه برگردند سپاه حر جلو آمد و مانع از برگشتن آنان شد .
حضرت حسين (عليه السلام) به حرّ گفت : مادرت به عزايت بنشيند چه مى خواهى ؟
حرّ گفت : هان به خدا اگر ديگرى از عرب اين كلمه را به من مى گفت و او در چنين گرفتارى بود كه تو هستى من واگذار نمى كردم و مادرش را به شيون و فرزند مردگى نام مى بردم و حتماً به او پاسخ مى دادم هرچه باداباد ، ولى به خدا من حق ندارم كه مادر تو را ذكر كنم مگر به نيكوترين صورتى كه مقدور باشد ![١]
در يك مرحله تواضع قلبى حرّ او را وادار كرد كه با بودن امام حسين (عليه السلام) به امامت نماز نايستد ، بلكه على رغم خواسته ى كوفه و شام به حضرت حسين (عليه السلام)اقتدا كند و روزنه اى از توفيق با اين صفت اخلاقى به روى خود باز نمايد ، و در مرحله ى ديگر ادب او ، او را وادار كرد كه نسبت به شخصيت حضرت زهرا (عليها السلام)با همه ى وجود اداى احترام نمايد ، و با اين عمل كه برخاسته از ادب درونى او بود تمام درهاى توفيق را به روى خود بگشايد ، و در نتيجه قدم به قدم با سرعتى بيش از سرعت نور از دوزخ دور و به بهشت نزديك گردد ، و از طاغوت و بتى چون يزيد دور و به امام هدايت نزديك شود ، و از شرك رهايى يافته به اعماق
[١] عنصر شجاعت : ٣ / ٥٤ ـ ٥٨ .