زیبا های اخلاق - حسین انصاریان - الصفحة ٣٤٠ - دارنده ى حسنات اخلاقى عاشقانه آن را هزينه مى كند
كنار در ايستادم و سلام كردم ، غلام سياه نزديك من آمد و با محبت مرا به درون باغ دعوت كرد ، من بدون اين كه خود را معرفى كنم وارد باغ شدم . او گفت : من مالك باغ نيستم ، مالك باغ در قريه است ولى اين اجازه را دارم كه عزيزى چون شما را بپذيرم . ميان باغ رفتم و نقطه اى را براى استراحت در نظر گرفتم ، نزديك ظهر بود ، غلام سفره ى نانش را باز كرد ، تا خواست بسم الله بگويد و لقمه ى اوّل را از سفره بردارد ، سگى وارد باغ شد ، از خوردن باز ايستاد ، در چهره ى سگ دقت كرد ، او را گرسنه يافت ، يك قرص نان نزد سگ گذاشت و سگ هم با حرص هرچه تمام تر خورد ، قرص دوم و سوم را هم به سگ داد ، وقتى خيالش از سير شدن سگ آسوده شد ، سفره ى خالى را جمع كرد و در گوشه اى گذاشت .
به او گفتم : خود غذا نمى خورى ؟ گفت : ندارم ، جيره ام در روز همين سه قرص نان است . گفتم : چرا همه ى آن را به اين سگ دادى ؟ گفت : قريه ى ما سگ ندارد ، اين سگ از جاى ديگر به اين باغ آمد و معلوم بود خيلى گرسنه است و من تحمل گرسنگى اين مهمان ناخوانده ى زبان بسته را نداشتم . گفتم : پس با گرسنگى خود چه مى كنى ؟ گفت : با صبر و حوصله روز را به شب مى آورم !
عبدالله گفت : من از كرامت و اخلاق و مهرورزى و برخوردش با سگى كه از جاى ديگر آمده بود شگفت زده شدم ، پس از استراحت به قريه رفتم و سراغ صاحب باغ را گرفتم . وقتى او را يافتم خود را معرفى كردم كه من عبدالله بن جعفر داماد اميرالمؤمنين (عليه السلام) هستم . گفت : فداى قدمت ، و به من اصرار ورزيد كه به خانه اش بروم . گفتم : مسافرم و براى رفتن عجله دارم ، آمده ام باغ تو را بخرم . گفت : شما كه زندگى و كارت در مدينه است ، اين باغ را براى چه مى خواهى ؟ جريان را به او گفتم و پس از اصرار زياد باغ را خريدم . گفتم : غلام را هم به من بفروش . غلام را هم فروخت . به باغ برگشتم و به غلام گفتم : تو را