زیبا های اخلاق - حسین انصاریان - الصفحة ٢٦٦ - پند گرفتن حتى از راهزن
پند گرفتن حتى از راهزن
فضيل بن عياض پيش از آن كه با شنيدن آيه اى از آيات قرآن توبه كند ، راهزن بود . وى در بيابان مرو خيمه زده بود و پلاسى پوشيده و كلاه پشمين بر سر و تسبيح در گردن افكنده و ياران بسيار داشت ، همه دزد و راهزن . هر مال و جنس دزديده شده اى كه نزد او مى بردند ميان دوستان راهزن تقسيم مى كرد و بخشى هم خود برمى داشت .
روزى كاروانى بزرگ مى آمد ، در مسير حركتش آواز دزد شنيد . ثروتمندى در ميان كاروان پولى قابل توجه داشت ، برگرفت و گفت : در جايى پنهان كنم تا اگر كاروان را بزنند اين پول برايم بماند . به بيابان رفت ، خيمه اى ديد در آن پلاس پوشى نشسته ، پول به او سپرد . فضيل گفت : در خيمه رو و در گوشه اى بگذار ، خواجه پول در آنجا نهاد و بازگشت . چون به كاروان رسيد ، دزدان راه را بر كاروان بسته و همه ى اموال كاروان را به دزدى تصرف كرده بودند ، آن مرد قصد خيمه ى پلاس پوش كرد . چون آنجا رسيد ، دزدان را ديد كه مال تقسيم مى كردند . گفت : آه من مال خود را به دزدان سپرده بودم ! خواست باز گردد ، فضيل او را بديد و آواز داد كه بيا . چون نزد فضيل آمد ، فضيل گفت : چه كار دارى ؟ گفت : جهت امانت آمده ام . گفت : همانجا كه نهاده اى بردار ! برفت و برداشت .
ياران فضيل را گفتند : ما در اين كاروان هيچ زر نيافتيم و تو چندين زر باز مى دهى ! فضيل گفت : او به من گمان نيكو برد و من نيز به خداى تعالى گمان نيكو مى برم ، من گمان او را به راستى تحقق دادم تا باشد كه خداى تعالى گمان من نيز به راستى تحقق دهد[١] .
[١] تذكرة الاوليا .