زیبا های اخلاق - حسین انصاریان - الصفحة ٣٧ - دعاى مستجاب
كلباسى حاكم متكبّر را از خود راند ، و دلش به اين كه حاكم به خانه اش آمده خوش نشد ، او به دست آوردن خشنودى خدا را در طرد ستم و ستمكاران مى دانست و بر اين اساس حاكم اصفهان را از خود راند و وى را از خانه اش بيرون كرد ، و زبان حالش اين بود كه اگر با اين روح آلوده و بدن نجس شده به غذاهاى حرام نزد من نمى آمدى براى من بهتر بود !
به قول اميرالمؤمنين (عليه السلام) :
عَظُمَ الخَالِقُ فِى أَنْفُسِهِم فَصَغُرَ مَا دُونَهُ فِى أَعْيُنِهِم[١] .
فقط آفريننده در باطنشان بزرگ است ، پس غير او در ديدگانشان كوچك است .
موحد چو در پاى ريزى زرش ^^^ و گر تيغ هندى نهى بر سرش
نباشد اميد و هراسش ز كس ^^^ بر اين است آيين توحيد و بس
همه ى وجود مؤمن با زبان حال مترنّم به اين حقايق است : « لا إله إلاّ الله » ، « لا حول ولا قوة إلاّ بالله » ، « لا مؤثر فى الوجود إلاّ الله » .))
هنگامى كه حاكم رفت فرزند آن عالم آگاه گفت : پدر جان آيا اجازه مى دهيد چند تخته ى كهنه را كه خودمان مالك آن هستيم به هم ببنديم تا به صورت تختى روان درآيد آن گاه شما را با آن به سوى مصلاّ حركت دهيم شايد از بركت نماز شما باران بر اين قوم ببارد ؟ پاسخ داد : آرى . تخته ها را به هم بستند و او را بر آن قرار دادند و به سوى مصلاّ حركت كردند .
آرى ، روى تختى حلال و در لباسى پاك ، و با جسمى پاكيزه و روحى آراسته و دلى پر از اميد و اخلاص به سوى محبوب حركت كرد .
[١] امالى صدوق : ٥٧٠ ، المجلس الرابع والثمانون ، حديث ٢ ; نهج البلاغه : ٤٢٥ ، خطبه ى ١٨٤ ( خطبه ى همام ) .