پند جاويد - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٣٥ - انگيزه وصيّت
دارم و زندگى ابدى در انتظار من است و بايد همگى را فراموش كنم و اهتمامى به ديگران نداشته و سخت به خود بينديشم ـ در همين حال كه من به فكر خودم هستم، باز از تو غافل نيستم.
به بيانى ديگر وقتى به جاى همّ خودم، همّ مردم در دل من جايگزين مىشود و منحصراً همين همّ ظهور مىكند، و فكرم صادقانه با من سخن مىگويد و به طور صحيح بر من نمايان مىشود و جلوه مىنمايد و مرا از هواى خودم منصرف مىكند و كار خالص خودم براى من زُلال مىشود و از آلودگىها و كدورتها پاك مىگردد، در چنين حالى باز هم تو را بخشى از خودم مىيابم. حضرت اينگونه با مخاطب خود ارتباط دارد كه مىگويد وقتى به طور خالص، فقط به فكر كار خودم هستم و انديشه من بهگونهاى حقيقى و جدّى و به دور از هر شوخى و بازى ـ كه هيچگونه دروغى همراهش نيست؛ صدقٌ لا يَشوُبُه كذب ـ نمود پيدا مىكند، در چنين حالتى نه تنها تو را بخشى از خودم مىيابم، بلكه حتى تو را تمام خودم مىبينم.
صرفنظر از اينكه وجود ائمه صلواتالله عليهم نور واحد و يك حقيقت هستند، از آن جهت كه پدرى با فرزند خود همصحبت است، ابتدا فرزند را بخشى از وجود خودش مىبيند كه تكويناً از او جدا شده است و حكم نيمهاى از وجود او را دارد و وقتى توجه پيدا مىكند كه خودش از دنيا خواهد رفت و فرزند او جانشين اوست، چنين تصور مىكند كه گويا، اين خودش مىباشد كه در فرزندش باقى مانده است. پس در آن زمان، فرزند را تمام وجود خويش و خود را در او باقى مىبيند. امّا حضرت(عليه السلام) به اين دليل اينگونه سخن مىگويد كه نظر شنونده را جلب نمايد كه من به تو علاقمندم و نهايت خيرخواهى و دلسوزى را نسبت به تو دارم تا جايى كه هر چه براى خودم مىخواهم، براى تو نيز مىخواهم: حَتَّى كَاَنَّ شَيْئاً لَوْ أَصَابَكَ أَصَابَنِى؛ گويا اگر مشكلى براى تو پيش بيايد، اين مشكل براى من پيش آمده است. آن چنان تو را با خودم يكى مىبينم كه اگر مرگ به سراغ تو آيد، آن را مرگ خودم مىبينم. پس هرچه را براى خودم مهم مىشمارم، همان را براى تو نيز مهم مىدانم.
همانگونه كه مىدانيد، در زندگى امورى وجود دارند كه انسان براى آن اهميّت زيادى قايل است، در حالى كه نسبت به امور ديگر بىتفاوت بوده، وجود و عدم آنها براى او مساوى است