رستگاران - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٩٥ - تمايل انسان به بى قيدى
برده مىشود و اشاره دارد به امورى كه نفس آن چنان در پرده و ظريف و در لايههايى از ابهام آنها را انجام مىدهد كه آدمى خود نيز متوجه آن نمىشود!
مرحله سوم از تأثير اين تمايل در جايى است كه سرانجام انسان، هرچند به ناچار، به تفكر درباره امرى تقيدآور مىپردازد و دليل و برهانى واضح در مورد حقانيت آن مسأله برايش اقامه مىگردد. در اين مرحله با وجود آنكه مسأله از نظر دليل و برهان تمام است، اما به علت همان ميل ذاتى به بىقيدى و بىبندوبارى، دل انسان آن را نمىپذيرد و زير بار نمىرود. اين همان چيزى است كه اصطلاحاً گفته مىشود فردى «علم» دارد اما «ايمان» ندارد؛ يعنى از نظر ذهنى و عقيدتى مسأله برايش حل شده، اما قلبش به آن باور ندارد. قرآن كريم در جايى در اين باره مىفرمايد:
قالَتِ الأَْعْرابُ آمَنّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَلكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا وَلَمّا يَدْخُلِ الإِْيمانُ فِي قُلُوبِكُم؛[١][برخى از] عرب هاى باديه نشين گفتند: «ايمان آورديم.» بگو: «شما ايمان نياورده ايد، ليكن بگوييد: اسلام آورديم.» و هنوز ايمان در قلب هاى شما وارد نشده است.
يكى از مصاديق بارز چنين انكارى، در بحث معاد است. كسانى كه معاد را انكار مىكنند اين گونه نيست كه واقعاً دليلى عقلى بر نفى معاد دارند و عقل آنها حكم مىكند كه معاد محال است و خداوند نمىتواند آدميان را دوباره زنده كند، بلكه علت اصلى اين انكار همان تمايل ذاتى به بىبندوبارى و فسق و فجور است:
أَيَحْسَبُ الإِْنْسانُ أَلَّنْ نَجْمَعَ عِظامَهُ * بَلى قادِرِينَ عَلى أَنْ نُسَوِّيَ بَنانَهُ * بَلْ يُرِيدُ الإِْنْسانُ لِيَفْجُرَ أَمامَه؛[٢] آيا انسان مى پندارد كه هرگز استخوان هاى او را گرد نخواهيم آورد؟ آرى [بلكه] تواناييم كه [خطوط] سر انگشتان او را درست [و بازسازى]كنيم. [خير، مسأله شك در معاد نيست] بلكه انسان مىخواهد [آزاد باشد و بدون ترس از دادگاه قيامت] در تمام عمر گناه كند.
منكران معاد و كافران به خوبى مىدانند كه دوباره زنده شدن انسان امرى محال نيست و خداوند اگر بخواهد حتى مىتواند خطوط سر انگشتان آدمى را دوباره با همان دقتى كه
[١] حجرات (٤٩)، ١٤. [٢] قيامة (٧٥)، ٣ ـ ٥.