دعا معراج مومنين و راه زندگى - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٩٣ - تدبّر در ذكر
نه به اثبات شيئيّت و چيز بودن بر او؛ فقط مىتوانيم بگوييم: «چيزى نه همچون چيزهاى ديگر»، زيرا تعابير وقتى به افق توصيف خدا مىرسند از بيان ناتوان مىمانند، همه الفاظ از اينكه خدا را وصف كنند عاجزند، مگر نه اين است كه الفاظ، ساخته ما و در سطح ما انسانها هستند؟ پس چگونه الفاظ كه خود مخلوق هستند اين خالق بلند مرتبه را كه عقل از توصيف او باز مىماند و راهى جز تمايل به سوى او را ندارد، وصف كنند؟
فقط از جهت تعبير اين امر كه خدا بى وجود و عاجز نيست، به او شيىء و چيز مىگوييم و ما را كافى است كه خالى بودن خدا از صفات درماندگى و عجز را براى او اثبات كنيم، امّا اثبات صفات كمال با صورت، شكل و حالتى كه بوسيله آن، اين صفات را تجسّم و تصوّر كنيم، در مورد خدا درست نيست.
ما فقط مىتوانيم «او را از حدّ تعريف خارج بدانيم.» هنگامى كه مىگوييم:
«خدا موجود است» منطورمان اين است كه «بى وجود» نيست و زمانى كه مىگوييم: «خدا بى نياز است.»، يعنى او ناتوان و درمانده نيست، امّا بىنيازى و غناى او چيست و چگونه است؟ اينها قضايايى است كه عقل ما به آن نمىرسد و چطور ممكن است برسد در حاليكه حتى از شناخت مخلوقات، عاجز است تا چه رسد به شناخت خدا.
بنابراين در عالَم هستى «دو چيز» وجود دارد: «چيزى نه همچون ديگر چيزها» كه خداست و چيزى ديگر كه مخلوق خداست. وما اگر بخواهيم صفتى براى خداوند اثبات كنيم پس ناچار بايد صفت آفريدگان را از او نفى نماييم؛ اگر مخلوق را ناتوان ديديم، بگوييم كه خداوند ما برتر از ناتوانى و بى نياز است، اگر مخلوق را محدود به زمان و مكان يافتيم، بگوييم كه خدا بى حدّ و مكان است، ما به هيچ وجه نمىتوانيم بگوييم: بر چه؟ در چه؟ براى چه؟ و چگونه؟ زيرا اين كلمات در برابر عزّت و بىنيازى خدا فرو مىريزند.