دعا معراج مومنين و راه زندگى - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ١٣٧ - ٥- دعا ميانه پيدا و ينهان
شاه وارد شدند و در حاليكه پسر را ريشخند مىكردند از گفته او پادشاه را خبر دادند، پادشاه پسر را به حضور طلبيد، پسر چون در آمد و خواسته را بازگفت پادشاه به ريشخند گفت: دخترم را به تو نمىدهم مگر آنكه براى من جواهرات قيمتى و بزرگ بياورى كه چنين و چنان باشد.. و آنچه را كه در خزانه هيچ پادشاهى يافت نمىشود براى او وصف كرد.
پسر گفت: من مىروم و خواست تو را مىآورم، و بنزد عيسى بازگشت و ماجرا را بازگفت، پس عيسى او را به ويرانهاى برد كه در آن سنگها وكلوخهاى بزرگ بود، عيسى دست به دعا برداشت و خدا همه آن سنگ و كلوخها را به جواهراتى از همان جنس و بهتر از آنچه شاه خواسته بود تبديل كرد، پس عيسى گفت: اى پسر از اينها هر چه خواهى برگير و بنزد شاه ببر.
چون سنگها را بنزد شاه برد، شاه و مجلسيانش در اين كار متحيّر شدند، امّا گفتند: اينها كافى نيست، پسر پيش عيسى آمد و قصّه را بازگفت، عيسى فرمود: به ويرانه رو و هرچه مىخواهى برگير وبنزد آنان ببر. پسر چون چندين برابر بار نخست جواهر بنزد آنان برد حيرتشان افزون گشت و شاه گفت: اين موردى عجيب است، پس با پسر خلوت كرد و حال را از او پرسيد، پسر نيز همه ماجرا را بازگفت: پس شاه دانست كه مهمان، عيسى است، پس پسر را گفت: مهمانت را بگو بنزد من آيد و عقد دخترم را با تو ببندد. عيسى حاضر شد و عقد دختر را با پسر بست، شاه نيز لباسى گرانبها به پسر پوشانيد و پسر همان شب را با دختر شاه بسر برد.
چون صبح شد شاه پسر را خواست و با او سخن گفت و او را خردمند و فهيم و هوشيار يافت، شاه جز آن دخترى فرزندى نداشت پس پسر را جانشين و وارث خود كرد و خواص و اعيان كشور را فرمود تا با او بيعت كنند و در اطاعت او باشند.
شب بعد پادشاه ناگهان مرد وپسر را بر تخت شاهى نشانيدند و فرمانبردارش شدند و گنجينهها را تسليم او كردند. پس از آن در روز سوم عيسى بنزد پسر آمد تا