دعا معراج مومنين و راه زندگى
(١)
مقدّمه چاپ دوّم
٣ ص
(٢)
پيشگفتار مؤلّف
٥ ص
(٣)
دعا در قرآن
٩ ص
(٤)
خدا را چگونه بخوانيم؟
١١ ص
(٥)
دعا در هر مكان
١٣ ص
(٦)
تنها خدا را بخوانيم
١٤ ص
(٧)
حكمت دعا
١٥ ص
(٨)
شيوههاى دعا
١٨ ص
(٩)
مرا بخوانيد تا براى شما استجابت كنم
٢١ ص
(١٠)
دعاى حضرت نوح
٢٢ ص
(١١)
دعاى حضرت ايّوب
٢٤ ص
(١٢)
دعاى حضرت موسى
٢٤ ص
(١٣)
دعاى حضرت زكريا
٢٥ ص
(١٤)
دعا و فطرت انسان
٢٦ ص
(١٥)
دعا و مستكبران
٢٧ ص
(١٦)
دعا و روشن بينى
٢٨ ص
(١٧)
دعا و فضل خدا
٢٩ ص
(١٨)
دعا در سنّت
٣١ ص
(١٩)
دعا سلاح مؤمن است
٣٣ ص
(٢٠)
الف- سلاح مؤمن
٣٤ ص
(٢١)
ب- ستون دين
٣٧ ص
(٢٢)
ج- روشنايى آسمانها و زمين
٣٨ ص
(٢٣)
دعا قضا را باز مىگرداند
٣٩ ص
(٢٤)
دعا بلا را رفع مىكند
٤٠ ص
(٢٥)
دعا و پاكسازى نفس
٤٢ ص
(٢٦)
چرا سختيها و بلاها پى درپى رو مىآورند؟
٤٢ ص
(٢٧)
نقش سستى و اسراف
٤٣ ص
(٢٨)
پناه بردن به خدا
٤٤ ص
(٢٩)
دعا و روزى
٤٦ ص
(٣٠)
دعا ابزار است
٤٥ ص
(٣١)
بهترين سخن دعاست
٤٧ ص
(٣٢)
برترى امّت پيامبر به سبب دعا
٤٨ ص
(٣٣)
آنانكه از دعا كردن عاجزند
٤٩ ص
(٣٤)
زيانى در دعا نيست
٥٠ ص
(٣٥)
دعا، تأمين و رفاه
٥١ ص
(٣٦)
دعا و استغفار
٥٤ ص
(٣٧)
دعا و ناتوانى انسان
٥٨ ص
(٣٨)
دعا و شفا
٥٥ ص
(٣٩)
شروط دعا
٦٥ ص
(٤٠)
شرطهاى دعا چيست؟
٦٥ ص
(٤١)
درود فرستادن بر محمد و خاندانش
٦٥ ص
(٤٢)
حاجت خود را هنگام دعا بيان كن
٦٧ ص
(٤٣)
آداب دعا
٦٨ ص
(٤٤)
تدبّر در دعا
٧٧ ص
(٤٥)
گامهاى اساسى در تدبُّر
٨٥ ص
(٤٦)
محورهاى دعا
٧٩ ص
(٤٧)
تدبّر در ذكر
٩٢ ص
(٤٨)
حىّ قيّوم
٩٧ ص
(٤٩)
تأمّلاتى در دعاى افتتاح
٩٩ ص
(٥٠)
1- ستايش و دعا
١٠١ ص
(٥١)
2- توحيد
١٠٧ ص
(٥٢)
3- گنجينههاى خدا، پايانى ندارند
١١٦ ص
(٥٣)
4- رابطه انسان با خدا
١٢٣ ص
(٥٤)
5- دعا ميانه پيدا و ينهان
١٣٢ ص
(٥٥)
6- نياز انسان به خدا
١٣٩ ص
(٥٦)
7- تكيه داشتن بر خدا
١٤٥ ص
(٥٧)
8- شناخت پيامبر
١٥١ ص
(٥٨)
9- شناخت وصى
١٥٧ ص
(٥٩)
10- حجّتهاى خدا بر بندگان
١٦٢ ص
(٦٠)
11- نقش امام منتظر
١٦٨ ص
(٦١)
12- پايههاى حكومت اسلامى
١٧٩ ص
(٦٢)
13- ايمان به آخرت
١٨٧ ص
(٦٣)
خداوند دعا را دوست دارد
٢٠٢ ص
 
٢ ص
٣ ص
٤ ص
٥ ص
٦ ص
٧ ص
٨ ص
٩ ص
١٠ ص
١١ ص
١٢ ص
١٣ ص
١٤ ص
١٥ ص
١٦ ص
١٧ ص
١٨ ص
١٩ ص
٢٠ ص
٢١ ص
٢٢ ص
٢٣ ص
٢٤ ص
٢٥ ص
٢٦ ص
٢٧ ص
٢٨ ص
٢٩ ص
٣٠ ص
٣١ ص
٣٢ ص
٣٣ ص
٣٤ ص
٣٥ ص
٣٦ ص
٣٧ ص
٣٨ ص
٣٩ ص
٤٠ ص
٤١ ص
٤٢ ص
٤٣ ص
٤٤ ص
٤٥ ص
٤٦ ص
٤٧ ص
٤٨ ص
٤٩ ص
٥٠ ص
٥١ ص
٥٢ ص
٥٣ ص
٥٤ ص
٥٥ ص
٥٦ ص
٥٧ ص
٥٨ ص
٥٩ ص
٦٠ ص
٦١ ص
٦٢ ص
٦٣ ص
٦٤ ص
٦٥ ص
٦٦ ص
٦٧ ص
٦٨ ص
٦٩ ص
٧٠ ص
٧١ ص
٧٢ ص
٧٣ ص
٧٤ ص
٧٥ ص
٧٦ ص
٧٧ ص
٧٨ ص
٧٩ ص
٨٠ ص
٨١ ص
٨٢ ص
٨٣ ص
٨٤ ص
٨٥ ص
٨٦ ص
٨٧ ص
٨٨ ص
٨٩ ص
٩٠ ص
٩١ ص
٩٢ ص
٩٣ ص
٩٤ ص
٩٥ ص
٩٦ ص
٩٧ ص
٩٨ ص
٩٩ ص
١٠٠ ص
١٠١ ص
١٠٢ ص
١٠٣ ص
١٠٤ ص
١٠٥ ص
١٠٦ ص
١٠٧ ص
١٠٨ ص
١٠٩ ص
١١٠ ص
١١١ ص
١١٢ ص
١١٣ ص
١١٤ ص
١١٥ ص
١١٦ ص
١١٧ ص
١١٨ ص
١١٩ ص
١٢٠ ص
١٢١ ص
١٢٢ ص
١٢٣ ص
١٢٤ ص
١٢٥ ص
١٢٦ ص
١٢٧ ص
١٢٨ ص
١٢٩ ص
١٣٠ ص
١٣١ ص
١٣٢ ص
١٣٣ ص
١٣٤ ص
١٣٥ ص
١٣٦ ص
١٣٧ ص
١٣٨ ص
١٣٩ ص
١٤٠ ص
١٤١ ص
١٤٢ ص
١٤٣ ص
١٤٤ ص
١٤٥ ص
١٤٦ ص
١٤٧ ص
١٤٨ ص
١٤٩ ص
١٥٠ ص
١٥١ ص
١٥٢ ص
١٥٣ ص
١٥٤ ص
١٥٥ ص
١٥٦ ص
١٥٧ ص
١٥٨ ص
١٥٩ ص
١٦٠ ص
١٦١ ص
١٦٢ ص
١٦٣ ص
١٦٤ ص
١٦٥ ص
١٦٦ ص
١٦٧ ص
١٦٨ ص
١٦٩ ص
١٧٠ ص
١٧١ ص
١٧٢ ص
١٧٣ ص
١٧٤ ص
١٧٥ ص
١٧٦ ص
١٧٧ ص
١٧٨ ص
١٧٩ ص
١٨٠ ص
١٨١ ص
١٨٢ ص
١٨٣ ص
١٨٤ ص
١٨٥ ص
١٨٦ ص
١٨٧ ص
١٨٨ ص
١٨٩ ص
١٩٠ ص
١٩١ ص
١٩٢ ص
١٩٣ ص
١٩٤ ص
١٩٥ ص
١٩٦ ص
١٩٧ ص
١٩٨ ص
١٩٩ ص
٢٠٠ ص
٢٠١ ص
٢٠٢ ص

دعا معراج مومنين و راه زندگى - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ١٣٦ - ٥- دعا ميانه پيدا و ينهان

گنجى كه در آنجا دارم بجويم پس چون داخل شهر شد و در آن گشت خانه‌اى ويران ديد، داخل شد، پيرزنى را ديد، بدو گفت: من امشب بر تو ميهمانم آيا جز تو در اين خانه كسى هست؟ گفت آرى! مرا پسرى است پدر مرده و يتيم كه به بيابان مى‌رود و خار جمع مى‌كند و به شهر مى‌آيد و مى‌فروشد و پولش را براى من مى‌آورد و با آن پول زندگى مى‌كنيم. پس خانه‌اى براى عيسى آماده كرد و چون پسرش آمد گفت: امشب خدا ميمهانى صالح براى ما فرستاده است كه از پيشانيش پرتو زهد و صلاح مى‌تابد، پس همنشينى و خدمت او را غنيمت شمار، پسر بر عيسى در آمد و او را خدمت كرد و گرامى داشت، عيسى از كار و بار پسر پرسيد و در او اثار عقل و زيركى و استعداد براى ترقّى به مراحل كمال يافت، امّا ديد كه دلش به غمى بزرگ مشغول است، پس او را گفت: مى‌بينم كه دلت پيوسته گرفتار غمّى است، مرا از آن خبر ده، شايد دواى دردت بنزد من باشد. عيسى چون در اين سخن پا فشارى كرد، پسر گفت: آرى! در دل من غم و دردى است كه جز خدا كسى توان مداواى آن ندارد، عيسى گفت: مرا از آن خبر ده، شايد خدا علاج آن را به من الهام كند. پسر گفت: روزى خار مى‌كشيدم، بر كاخ دختر شاه گذشتم، به كاخ نگريستم و نگاهم به دختر افتاد و عشقش در دلم نشست و هر روز افزونتر مى‌شود و علاج آن را دوايى جز مرگ نمى‌شناسم. عيسى فرمود: اگر او را مى‌خواهى چاره‌اى براى تو مى‌انديشم تا با او ازدواج كنى. پسر به نزد مادر آمد و سخن عيسى را براى او گفت، مادر گفت: اى فرزند، من گمان نمى‌كنم اين مرد وعده چيزى دهد كه به آن وفا نتواند كرد، پس سخنش گوش دار و در هرچه مى‌گويد فرمانبردارش باش. چون صبح شد عيسى به پسر گفت: بر در كاخ شاه رو و چون نزديكان و وزيران شاه آمدند و خواستند كه داخل شوند، آنان را بگو: به شاه برسانيد كه من براى خواستگارى دخترش آمده‌ام؛ آنگاه پيش من بيا و از آنچه ميان تو و شاه گذشت خبرم ده. پسر چنان كرد و چون كسان شاه سخنش را شنيدند خنديدند و تعجّب كردند، پس بر