دعا معراج مومنين و راه زندگى - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ١٣٦ - ٥- دعا ميانه پيدا و ينهان
گنجى كه در آنجا دارم بجويم پس چون داخل شهر شد و در آن گشت خانهاى ويران ديد، داخل شد، پيرزنى را ديد، بدو گفت: من امشب بر تو ميهمانم آيا جز تو در اين خانه كسى هست؟ گفت آرى! مرا پسرى است پدر مرده و يتيم كه به بيابان مىرود و خار جمع مىكند و به شهر مىآيد و مىفروشد و پولش را براى من مىآورد و با آن پول زندگى مىكنيم. پس خانهاى براى عيسى آماده كرد و چون پسرش آمد گفت: امشب خدا ميمهانى صالح براى ما فرستاده است كه از پيشانيش پرتو زهد و صلاح مىتابد، پس همنشينى و خدمت او را غنيمت شمار، پسر بر عيسى در آمد و او را خدمت كرد و گرامى داشت، عيسى از كار و بار پسر پرسيد و در او اثار عقل و زيركى و استعداد براى ترقّى به مراحل كمال يافت، امّا ديد كه دلش به غمى بزرگ مشغول است، پس او را گفت: مىبينم كه دلت پيوسته گرفتار غمّى است، مرا از آن خبر ده، شايد دواى دردت بنزد من باشد. عيسى چون در اين سخن پا فشارى كرد، پسر گفت: آرى! در دل من غم و دردى است كه جز خدا كسى توان مداواى آن ندارد، عيسى گفت: مرا از آن خبر ده، شايد خدا علاج آن را به من الهام كند. پسر گفت: روزى خار مىكشيدم، بر كاخ دختر شاه گذشتم، به كاخ نگريستم و نگاهم به دختر افتاد و عشقش در دلم نشست و هر روز افزونتر مىشود و علاج آن را دوايى جز مرگ نمىشناسم. عيسى فرمود: اگر او را مىخواهى چارهاى براى تو مىانديشم تا با او ازدواج كنى. پسر به نزد مادر آمد و سخن عيسى را براى او گفت، مادر گفت: اى فرزند، من گمان نمىكنم اين مرد وعده چيزى دهد كه به آن وفا نتواند كرد، پس سخنش گوش دار و در هرچه مىگويد فرمانبردارش باش. چون صبح شد عيسى به پسر گفت: بر در كاخ شاه رو و چون نزديكان و وزيران شاه آمدند و خواستند كه داخل شوند، آنان را بگو: به شاه برسانيد كه من براى خواستگارى دخترش آمدهام؛ آنگاه پيش من بيا و از آنچه ميان تو و شاه گذشت خبرم ده. پسر چنان كرد و چون كسان شاه سخنش را شنيدند خنديدند و تعجّب كردند، پس بر