ترجمه تفسیر المیزان - علامه طباطبایی - الصفحة ٢٦٤ - ١ - توجيه عاميانه نفس در زمانهاى گذشته و بيان اينكه انسان با كمى دقت، به عدم سنخيت بين نفس و بدن مادى حكم مىكند
معناى ديگرى ادراك كنند و در آن درك هم خطا نكنند، چه هيچ بعيد نيست كه ما نخست حقيقتى از حقايق عالم خلقت را بطور اجمال و بدون اينكه خطا برويم درك بكنيم، آن گاه وقتى به تفصيل آن پرداخته و از هويت نفس آن بحث كنيم در آنجا دچار خبط و اشتباه شويم.
بنا بر اين على رغم سوفسطائيان و شكاكان كه براى هيچ چيز واقعيت قائل نيستند و همه ادراكات را تخطئه مىكنند بايد گفت بسيارى از مطالب علمى هست كه مانند محسوسات ظاهرى و يا باطنى براى آدمى قابل درك و مشاهده است، و انسان آنها را به رأى العين مىبيند، چه انسان عالم و چه جاهل با اين تفاوت كه علما به تفصيلات آن مطالب پرداخته و در اطراف آن بحث و اختلاف كرده و مىكنند و اما عوام و كسانى كه اهل بحث نيستند گو اينكه همين مدركات خواص را دارند و مانند آنها با چشم دل چيزهايى را كه آنان مشاهده مىكردند مشاهده مىكنند، و ليكن از پى بردن به تفصيل آن و بحث از خصوصيات وجودى آن عاجزند.
و خلاصه، در اين مطلب جاى شبهه نيست كه انسان در جميع لحظات وجود خود حقيقتى غير خارج از خود بنام من ، خودم مشاهده مىكند كه اگر دقت و تعمق در آنچه در اين مشاهده مىيابد بنمايد يقينا خواهد ديد كه آن چيز بر خلاف محسوسات مادى او حقيقتى است كه مانند امور جسمانى دستخوش تغيير و معروض انقسام و پذيراى اقتران به زمان، و مكان نيست، و نيز مىيابد كه آن حقيقت غير اين بدن مادى است كه اعضا و اجزايش محكوم به احكام مادهاند، به شهادت اينكه بسيارى از اوقات بلكه غالب اوقات از اين معنا كه داراى چنين اعضايى است غفلت داشته بلكه بطور كلى بدن خود را فراموش مىكند، با اينهمه از خود بى خبر نمىشود، اين خود شاهد اين است كه خودش غير اين اعضا است، اگر هم گاهى در مقام اعمال بعضى از عنايات مىگويد از خود بى خبر شدم يا از خود غافل و يا خود را از ياد بردم، اين در حقيقت مجازگوئيهايى است بمنظور اعمال پارهاى از عنايات مختلف نفسانى و گر نه خودش در همين تعبيرات اقرار مىكند كه فاعل اين نسيان و غفلت از خويش كسى است بنام خودم . و حكم مىكند به اينكه نفس او و مشاعر نفس، اوست كه از امورى غفلت ورزيده و امور ديگرى را به ياد دارد، چيزى كه هست از روى نادانى بجاى اينكه بگويد از بدن خود و دردهاى او مثلا غافل شدم و يا تعبير ديگرى كند نسبت فراموش شدن را به من يا خودم مىدهد و مىگويد: خودم را فراموش كردم، و نيز نبايد به اين كه بسيارى به خيالشان رسيده كه اشخاص بيهوش از خود و ذات خود بى خبرند اعتنا نمود. براى اينكه بيهوش آنچه را كه پس از بهوش آمدن درك مىكند و اذعان دارد اين است كه يادش نمىآيد آيا در حال اغما به ياد خود بوده يا نه، نه اينكه يادش مىآيد كه در آن حال به ياد خود نبوده، تا بتواند ادعا كند