ترجمه تفسیر المیزان - علامه طباطبایی - الصفحة ٢٢٦ - بحث روايتى(رواياتى در ذيل آيه لا تسئلوا عن أشياء و مذمت سؤال كردن بسيار و بيجا)
نشده شما به زبان نياوريد و از آن نپرسيد و همانطورى كه خدا و رسولش از آن ساكتند شما نيز سكوت كنيد، زيرا مردانى كه قبل از شما بودند و هلاك شدند هلاكتشان از همين جهت بود كه زياد نزد پيغمبر خود آمد و شد مىكردند، و مرتبا از او چيز مىپرسيدند، و همين باعث شد بار تكليف بر آنان دشوار شده و ريسمان از زير بار دين كشيده و يكباره گمراه شدند، آن گاه دنبال فرمايش رسول اللَّه ٦ اين آيه نازل شد:(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَسْئَلُوا عَنْ أَشْياءَ إِنْ تُبْدَ لَكُمْ تَسُؤْكُمْ ...)[١].
مؤلف: اين داستان را عدهاى از راويان خبر از ابى هريره و ابى أمامه و ديگران نقل كردهاند، و در كتب اماميه از قبيل مجمع البيان و غيره نيز روايت شده است[٢]. اين روايت با بيانى كه ما سابقا گذرانديم و گفتيم: مراد از اشياء جزئيات احكام دين است نه امور غيبى، بخوبى تطبيق دارد.
و نيز در الدر المنثور است كه ابن جرير و ابن ابى حاتم از سدى نقل مىكنند كه در تفسير آيه شريفه(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَسْئَلُوا عَنْ أَشْياءَ إِنْ تُبْدَ لَكُمْ ...) گفته است روزى از روزها رسول اللَّه ٦ ناراحت شد و در همان حال به خطبه ايستاد و فرمود: تا مىتوانيد از من پرسش كنيد، زيرا هيچ سؤالى از شما نيست مگر اينكه من شما را به جوابش خبر مىدهم، مردى از قريش از قبيله بنى سهم بنام عبد اللَّه بن حذاقه كه مردم در اينكه پدرش كيست حرفها داشتند برخاست و عرض كرد: يا رسول اللَّه پدر من كيست؟.
حضرت فرمود: پدرت فلانى است، (و همان پدر معروفش را نام بردند) عمر بر خاست و پاى رسول اللَّه ٦ را بوسيده و عرض كرد يا رسول اللَّه از پروردگارى خدا و رسالت تو و پيشوايى قرآن خوشنود شديم، و خيلى معذرت مىخواهم اميدوارم عفو بفرمائيد، خدا از تو عفو كند هم چنان پوزش مىطلبيد تا رسول اللَّه ٦ راضى شد، در همين روز بود كه حضرت فرمود: الولد للفراش و للعاهر الحجر [٣] و نيز در همين روز بود كه آيه:(قَدْ سَأَلَها قَوْمٌ مِنْ قَبْلِكُمْ) نازل شد[٤].
مؤلف: اين روايت به طرق زياد و به بيانات مختلفى نقل شده و با بيانى كه ما در سابق براى آيه كرديم قابل انطباق نيست.
[١] در المنثور ج ٢ ص ٣٣٥.
[٢] مجمع البيان ج ٤ ص ٢٥٠.
[٣] فرزند تنها از آن فراش و بستر زناشويى است، و براى زنا كار سنگ است.
[٤] الدر المنثور ج ٢ ص ٣٣٥.